شمارهٔ ۱۳
در این شعر، شاعر به توصیف احساسات خود در مورد عشق و وصال میپردازد. او از آواز خوش بلبل و نسیمی که گلستان را شاداب میکند، میگوید. شاعر از وصالی میگوید تا بتواند سرانجام خود را بگوید. و با بیان اینکه دیگر از دوست دور نخواهد شد، به وفای خود نسبت به معشوق اشاره میکند. و از بلندی زلف یار میگوید که پراکنده است و راز عاشق را در همهجا فاش کردهاست و آرزو میکند که بخت او به نیکی و بلندی قامت یار باشد که بتواند به وصالش برسد. و در مصرع پایانی نماز بجای میآورد.
صبا به مقدم گل راح روح بخشد بازکجاست بلبل خوشگوی؟ گو برآر آواز!
صبا باز هم گلستان را خوشعطر خواهد کرد، کجاست بلبل که با نوای خوش بسراید؟
چه حلقهها که زدم بر در دل از سر سوزبه بوی روز وصال تو در شبان دراز
چه شبها که غمناک و از درد به در تو منتظر ماندم و در زدم باشد که خورشید وصال طلوع کند.
دلا! ز هجر مکن ناله، زان که در عالمغم است و شادی و خار و گل و نشیب و فراز
ای دل، از دوری یار گله مکن زیرا که بنای زندگی و عالم اینگونه است که هم غم است و شادی و هم خار و گل.
شبی وصال سحرگه ز بخت خواستهامکه با تو شرح سرانجام خود کنم آغاز
شبی وصال سحرگاه را از بخت و اقبال خواستهام که قصه سرانجام خود را با تو بگویم.
به هیچ در نروم بعد از این ز حضرت دوستچو کعبه یافتم آیم ز بتپرستی باز
پس از این جایی نخواهم رفت چونکه کعبه را یافتم از بتپرستی روی میگردانم.
ز طرهٔ تو پریشانی دلم شد فاشز مشک نیست غریب آری ار بود غماز
از موی پریشان تو، دلم فاش و رسوا شد. از مشک عجب نیست که پراکنده و افشاگر است.
هزار دیده به روی تو ناظرند و تو خودنظر به روی کسی بر نمیکنی از ناز
همه در زیبایی تو مبهوت و حیران شدهاند و تو از روی کبر و ناز بههیچ کس نگاه نمیکنی.
امید قد تو میداشتم ز بخت بلندنسیم زلف تو میخواستم ز عمر دراز
از بخت، امید رسیدن به قامت نیک و بلند تو را داشتم و از عمر، رسیدن به عطر زلف لطیف و دراز تو را.
غبار خاطر ما چشم خصم کور کندتو رخ به خاک نه ای حافظ و بر آر نماز
دلآزردگی ما، چشم خصم را کور کند، تو رخ بر خاک نه ای حافظ و بر آر نماز.