شمارهٔ ۴۶
در این شعر، شاعر از نهایت نیاز خود به دیدار معشوق گفته است و اینکه غم دوری از یارش او را بیمار کرده است و طبیب او فقط دیدار یار اوست و داروی او بادهای که یار برای او بریزد. عاشق به معشوق میگوید که اگر با من باشی دیگر هیچ غمی ندارم. همچنین از پولپرستی یار خود گلایه میکند که فقط بهکسی توجه میکند که او را مثل بت با زر آراسته میکند. شاعر در پایان میگوید که بیش از این نمیخواهد از غم خود بگوید زیرا غم او فراوان و بیپایان است.
برو ای طبیبم از سر که خبر ز سر ندارمبه خدا رها کنم جان که ز جان خبر ندارم
ای طبیب، زحمت را کم کن که از خود بیخبرم و از بیماری و صحت خود آگاه نیستم؛ جان مرا بهدست خدا بسپار و برو که از مرگ و زندگی خود نیز خبر ندارم.
به عیادتم قدم نه که ز بیخودی شوم بهمی ناب نوش و هم ده که غم دگر ندارم
(ای محبوب من) تو برای دیدار و عیادت من بیا تا از این بیخودی و گمگشتگی رها شوم؛ برایم باده بریز و خود نیز بنوش که جز این چیزی نمیخواهم.
غمم ار خوری از این پس نکنم ز غم خوری بسنظری به جز تو با کس به کسی دگر ندارم
اگر به من توجه کنی و با من باشی، از این پس هیچ غمی نخواهم داشت؛ بهجز تو میل به دیگری ندارم.
ز زَرت کنند زیور به زرت کشند در برمن بینوای مضطر چه کنم که زر ندارم
تو را با زر میآرایند و تو را با زر بهآغوش میکشند؛ من بینوای بیچاره چه کنم که زر ندارم؟
دگرم مگو که خواهم که ز درگهت برانمتو بر این و من بر آنم که دل از تو برندارم
دیگر بهمن مگو که مرا از خود خواهی راند؛ تو این را میخواهی و من میخواهم که دل از تو برندارم.
به من ار چه میْ پرستم مدهید می به دستممبرید دل ز دستم که دل دگر ندارم
اگرچه من آدم میخوارهای هستم؛ با این وجود به من می ندهید که بیدل (بیقرار) میشوم و دل (یار) دیگری ندارم.
دل حافظ ار بجویی غم دل ز تندخوییچو بگویمت، بگویی سر دردسر ندارم
اگر بهدنبال شاد کردن حافظ باشی و من غم دل آتشینم را با تو بگویم؛ (از بس فراوان است که) خواهی گفت حوصله دردسر ندارم!