شمارهٔ ۵۰
هوش مصنوعی: در بیتهای این شعر، شاعر به زیبایی و سرسبزی طبیعت که شبیه بهشت شده اشاره میکند و از ساقی میخواهد تا شراب گلرنگ را به او بدهد. او از غم و اندوه رنج میبرد و امیدوار است که با می نوشیدن، این غم را فراموش کند. شاعر همچنین به نقد و قضاوت محتسب و بیمعنایی آن اشاره میکند و میگوید در دنیایی که هیچ چیز روشن نیست، دانش و نادانی چه تفاوتی دارند. در نهایت، او بر اهمیت سادهزیستی تأکید کرده و به یاد میآورد که زندگی میتواند زیبا باشد حتی اگر نداشته باشیم. در انتها، به گفتگوی یکی از افراد اشاره میکند که حسرت بر آن دارد که چرا روشنی و شادی را از دست میدهد.
اکنون که ز گل باز چمن شد چو بهشتیساقی می گلرنگ طلب بر لب کشتی
هوش مصنوعی: اکنون که گلها از باغ بیرون آمدهاند و بهشتی شدهاند، ای ساقی! شراب گلرنگ را بیاور و بر لبان کشتی بگذار.
زنگ غمت از دل می خونرنگ برد پاکبشنو که چنین گفت مرا پاک سرشتی
این را بشنو زیرا از آدمی پاک و پاکیزهسرشت شنیدهام که گفت: زنگ و کدورت غم را می و شراب سرخ از دل میشوید.
گر محتسبت بر کدوی باده زند سنگبشکن تو کدوی سر او نیز به خشتی
هوش مصنوعی: اگر نگهبان شراب بر کدو سنگ پرتاب کند، تو هم بر کدوی او سنگ بزن.
آمرزش نقد است کسی را که در اینجایاریست چو حوری و سرایی چو بهشتی
هوش مصنوعی: کسی که در این دنیا به دیگران کمک و یاری میرساند، مانند موجودی است تماشایی و جذاب، که بهشت و نعمتهای آن را به یاد میآورد.
جهل من و علم تو فلک را چه تفاوتآنجا که بصر نیست چه خوبی و چه زشتی
هوش مصنوعی: نا آگاهی من و دانش تو برای آسمان اهمیتی ندارد، زیرا وقتی که ناظر یا نگاهی وجود ندارد، نه زیبایی مشخص است و نه زشتی.
بر خاک در خواجه که ایوان جلالاستگر بالش زر نیست بسازیم به خشتی
هوش مصنوعی: در زمین آن بزرگوار که زیر سایهاش عظمت و شکوه وجود دارد، اگر بالشت طلا نداریم، با خشت هم میتوانیم چیزی بسازیم تا سر بر زمین او بگذاریم.
ترسا بچهای دوش همیگفت که حافظحیف است که هر دم کند آهنگ کنشتی
هوش مصنوعی: دیروز فردی از اهل دین میگفت که خیلی حیف است حافظ هر لحظه بخواهد به سمت میخانه برود و آواز بخواند.