شمارهٔ ۱۵
هوش مصنوعی: این شعر به احساسات عمیق عشق و دلتنگی پرداخته است. شاعر ابراز میکند که در شب عاطفی و اندوهناک به سر میبرد و هیچ کس به اندازه شمعی که او را یادآوری میکند، برایش غمگین نمیشود. او به مرگ و ناکامی در عشق اشاره میکند و از مرغ شبخوان میخواهد که نغمههای او را بیاموزد. شاعر به زیبایی و نورانی بودن معشوقش اشاره میکند و میگوید که دیگران وقتی چهرهی او را میبینند، آن را مانند روز عید میدانند. با وجود غم و شکست، امید به صبح و روشنایی را زنده نگه میدارد و از معشوق میخواهد که به او بازگردد. در نهایت، شاعر بر لزوم تحمل درد و رنج حاکم بر عشق تأکید میکند و امید دارد که روزی دوباره شمع عشق روشن شود.
گوئیا عزم ندارد که شود روز امشبیا درآید ز در آن شمع شب افروز امشب
هوش مصنوعی: به نظر میرسد که امشب تصمیمی برای آمدن روز ندارد یا اینکه شمع روشنکنندهی شب، قرار نیست امشب به درون بیاید.
گر بمیرم بجز از شمع کسی نیست که اوبر من خسته بگرید ز سر سوز امشب
هوش مصنوعی: اگر بمیرم، هیچکس جز شمع نیست که برای من در این شب غمانگیز و سوزناک بگرید.
مرغ شب خوان که دم از پرده ی عشّاق زندگو نوا از من شب خیز بیاموز امشب
هوش مصنوعی: مرغ شب خوانی که درباره عشق عاشقان میخواند، به من بگو که چگونه شبها نغمه سرایی کنم.
چون شدم کشته ی پیکان خدنگ غم عشقبر دلم چند زنی ناوک دلدوز امشب
هوش مصنوعی: وقتی که به خاطر عشق، دلم پر از غم و اندوه شد، احساس میکنم این درد را مانند تیرکمانی که به قلبم اصابت میکند، به وضوح حس میکنم. امشب این درد به طور خاصی مرا آزار میدهد.
همچو زنگی بچه ی خال تو گردم مقبلگر شوم بر لب یاقوت تو پیروز امشب
هوش مصنوعی: میخواهم همچون زنگی، فرزند خال تو گردم و اگر امشب بر لب یاقوت تو قرار بگیرم، پیروز خواهم بود.
هر که در شب رخ چون ماه تو بیند گویدروز عیدست مگر یا شب نوروز امشب
هوش مصنوعی: هر کسی که در شب چهرهای چون ماه تو را ببیند، میگوید که امروز روز عید است، جز این که امشب شب نوروز باشد.
بی لب لعل و رخت خادم خلوتگه انسگو صراحی منه و شمع میفروز امشب
هوش مصنوعی: بدون لبهای قرمز و بدون زیبایی تو، به من بگو که امشب دنیای خوشی و آرامش را برایم فراهم کن، بگذار شمع روشن باشد و باده بیاور.
تا که آموختت از کوی وفا برگشتنخیز و بازآی علی رغم بد آموز امشب
هوش مصنوعی: وقتی که از مسیر وفا بازگشتی و یاد گرفتی، برخیز و دوباره برگرد، هرچند که شب بود و یادگیریهایت خوب نبودهاند.
بنشان شمع جگر سوخته را گرچه کسیمنشیناد بروز من بد روز امشب
هوش مصنوعی: شمعی را که دل را میسوزاند، روشن کن، هرچند که کسی به من نگاه نکند و من در این شب بد تنها باشم.
اگر آن عهد شکن با تو نسازد خواجوخون دل میخور و جان می ده و می سوز امشب
هوش مصنوعی: اگر آن کسی که به او دل بستهای با تو سازگار نیست، خواجو، خون دل بخور و برای او جان بده و امشب بسوز.
تا مگر صبح تو سر برزند از مطلع مهردیده بر چرخ چو مسمار فرودوز امشب
هوش مصنوعی: تا وقتی که صبح تو با نورش از افق ظاهر شود، من مانند ستارهای که به زمین میافتد، بیدار ماندهام.