شمارهٔ ۷۲
هوش مصنوعی: این شعر از خواجو، بیانگر درد و ناکامی شاعر است که از مشکلات ناشی از جدایی از معشوقش شکایت میکند. او به شدت به فقدان عشق و مهر معشوقش اشاره میکند و از غم و اندوهی که به دنبال این جدایی بر او مستولی شده، سخن میگوید. احساس ناامیدی و بیپناهی او در برابر مصائب زندگی و فریادهایش برای یافتن همدم و همدردی، چهرهای از دلشکستگی او را به تصویر میکشد. شاعر به طور مکرر به بینظمی و ستمی که از معشوقش تجربه کرده اشاره میکند و به نوعی سعی در برونریزی احساسات خود دارد.
تا کی ندهی داد من ای داد ز دستترحم آر که خون در دلم افتاد ز دستت
هوش مصنوعی: چقدر باید منتظر بمانم تا حقم را از تو بگیرم؟ ای کسی که فریاد کمکم را میشنوی، مرا درک کن؛ که درد و رنجی در دل دارم که ناشی از رفتار توست.
تا دور شدی از برم ای طرفه بغدادشد دامن من دجله ی بغداد ز دستت
هوش مصنوعی: وقتی از کنارم دور شدی، ای زیبای بغداد، دامنم مانند دجله بغداد از دستت رها شد.
از دست تو فردا برون داد بخواهمتا چند کشم محنت و بیداد ز دستت
هوش مصنوعی: از دست تو به فردا میرسانم که تا چه مدت باید رنج و درد را به دوش بکشم.
بی شکّر شیرین تو در درگه خسروبر سینه زنم سنگ چو فرهاد ز دستت
هوش مصنوعی: به یقین، دربار خسرو، هرگاه که به یاد شیرینی تو میافتم، با تمام وجود بر سینهام سنگ میزنم، مانند فرهاد که از عشق تو دست به کار شد.
گر زانک بپای علمم راه نباشداز دور من و خاک ره و داد زدستت
هوش مصنوعی: اگرچه من در راه علم گام نمیزنم، ولی از دور مرا به یاد خاک و اطلاعاتت میاندازی.
تا چند کنم ناله و فریاد که در شهرفریادرسی نیست که فریاد ز دستت
هوش مصنوعی: چند وقت دیگر باید از درد و رنج خود شکایت کنم، وقتی که در این شهر هیچ کس نیست که به کمک من بیاید؟
هر چند که سر در سر دستان تو کردیمبا این همه دستان نتوان داد ز دستت
هوش مصنوعی: با وجود اینکه ما تمام وجودمان را به تو تقدیم کردیم، باز هم نمیتوانیم دستان تو را فراموش کنیم.
از خاک سر کوی تو چون دور فتادیمدادیم دل سوخته بر باد زدستت
هوش مصنوعی: وقتی از خاک و سرزمین تو دور افتادیم، دل سوخته و رنجیدهام را به باد سپردم.
زینسان که بغم خوردن خواجو شده ئی شادشک نیست که هرگز نشود شاد زدستت
هوش مصنوعی: به خاطر این که خواجو در غم و اندوه به سر میبرد، شکی نیست که او هرگز از دستان تو شاد نخواهد شد.