شمارهٔ ۹۱
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر با معشوق خود گفتگو میکند. او از عاشق خواسته تا چهرهاش را نشان دهد و از او میخواهد که نقاب را کنار بزند. معشوق پاسخ میدهد که این رسم پریان است و نمیخواهد خود را نشان دهد. شاعر ابراز ناامیدی میکند و از تنگی جهان بدون او ناراحت است. معشوق در پاسخ به او میگوید که احساس مشابهی دارد. شاعر سپس از معشوق میخواهد که بیاید و دلتنگیاش را با او در میان بگذارد، اما معشوق از ابراز احساساتش خودداری میکند و او را به خامیاش میزند. در نهایت، شاعر به جداییاش اشاره میکند و معشوق او را به رفتن توصیه میکند. این گفتوگو بازتابی از درد عشق و ناهمزبانیهای عاشق و معشوق است.
گفتم که چرا صورتت از دیده نهانستگفتا که پری را چکنم رسم چنانست
هوش مصنوعی: گفتم چرا چهرهات از چشمها پنهان است، او گفت که این رسم پریان است.
گفتم که نقاب از رخ دلخواه بر افکنگفتا مگرت آرزوی دیدن جانست
هوش مصنوعی: به او گفتم که نقاب را از چهره محبوب کنار بزند، اما او پاسخ داد آیا آرزوی دیدن جان را داری؟
گفتم همه هیچست امیدم ز کنارتگفتا که ترا نیز مگر میل میانست
هوش مصنوعی: گفتم همه چیز بیارزش است و امیدی از تو ندارم، او پاسخ داد که آیا تو هم تمایل به جدایی از من نداری؟
گفتم که جهان بر من دلتنگ چه تنگستگفتا که مرا همچو دلت تنگ دهانست
هوش مصنوعی: گفتم که دنیا برای من خیلی تنگ و دلم گرفته است، او گفت که دلتنگی من هم به اندازه دل تو فضایی برای نفس کشیدن ندارد.
گفتم که بگو تا بدهم جان گرامیگفتا که ترا خود ز جهان نقد همانست
هوش مصنوعی: گفتم بگو تا جان گرامیام را فدای تو کنم، او پاسخ داد که خودت هم ارزش بیشتری از جانت در این دنیا نداری.
گفتم که بیا تا که روان بر تو فشانمگفتا که گدابین که چه فرمانش روانست
هوش مصنوعی: گفتم بیا تا احساسات و عشق خود را به تو نشان دهم، اما او پاسخ داد که گدا کیست و چه دستوری را میفرستد.
گفتم که چنانم که مپرس از غم عشقتگفتا که مرا با تو ارادت نه چنانست
هوش مصنوعی: گفتم که به خاطر غم عشق تو در چه حالتی هستم، او جواب داد که علاقهام به تو اینقدر عمیق نیست که بخواهم این درد را تحمل کنم.
گفتم که ره کعبه بمیخانه کدامستگفتا خمش این کوی خرابات مغانست
هوش مصنوعی: گفتم که راه کعبه کجا است و به چه سمت میرود، جواب داد که سکوت کن، اینجا مسیر میخانه و محل عیش و نوش است.
گفتم که چو خواجو نبرم جان ز فراقتگفتا برو ای خام هنوزت غم آنست
هوش مصنوعی: گفتم چون خواجو نمیتوانم دوریات را تحمل کنم، او پاسخ داد که برو، ای نادان، هنوز به یاد آن غم هستی.