شمارهٔ ۲۲۰
هوش مصنوعی: این شعر به بیان احساسات عمیق و دردهایی میپردازد که شاعر از فقدان یار و عشق در زندگیاش تجربه میکند. او میگوید اگر یار او غمی از عشق نداشته باشد، چرا باید منتظر بماند؟ او به درد بیمار و بیتوجهی طبیب اشاره میکند و اینکه اگر نسیم خوب و دلنواز نباشد، زندگی بیمفهوم است. شاعر بیان میکند که اگر محبت و خوشی از زندگیاش رخت بربندد، او نیز زندگی را بیاهمیت خواهد دانست. او به شادی و خوشحالی ناشی از پول اشاره میکند و آرزو دارد که شادی خودش وابسته به مال نباشد. شاعر در پایان تأکید میکند که وجود روی معشوق برای او نیازی اساسی است و بیاو همه چیز بیمعناست. در کل، شعر بر حس تنهایی، عشق و وابستگی عاطفی تأکید دارد.
یار ما را گر غمی از یار نبود گو مباشور من غمخوار را غمخوار نبود گو مباش
هوش مصنوعی: اگر یار ما غمی ندارد، تو هم غمگین مباش. و اگر کسی غمخوار ما نیست، تو هم غمخوار ما نباش.
ما چنین بیمار و او از درد ما فارغ ولیگر طبیبی را غم از بیمار نبود گو مباش
هوش مصنوعی: ما به شدت بیماریم و او بیتوجه به درد ماست. اما اگر طبیب، ناراحتیای از حال بیمار نداشته باشد، دیگر نباید او را طبیب نامید.
در جهان تاتار زلفش عنبرافشانی کندگر نسیم نافه ی تاتار نبود گو مباش
هوش مصنوعی: در این دنیا، اگر نسیم خوشبوی تاتار نباشد، زلف او نخواهد توانست زیبایی خود را به نمایش بگذارد. پس بهتر است که وجود نداشته باشی.
گر جهان بی یار باشد من جهانم از جهانچون سر از دستم شد ار دستار نبود گو مباش
هوش مصنوعی: اگر در این دنیا یاری نباشد، برای من جهان بیمعناست. چون سرم از دستم جدا شده و اگر دستار (پوشش سر) نباشد، دیگر ارزشی ندارد که باشم.
شادی از دینار باشد نیک بختانرا ولیککاش بودی شادی ار دینار نبود گو مباش
هوش مصنوعی: شادی برای خوشبختان از داشتن پول است، اما ای کاش شادی فقط وابسته به پول نبود. پس بیپول نباش.
گر بدانائی دلم اقرار نارد گو میارور درین کارش غم از انکار نبود گو مباش
هوش مصنوعی: اگر میدانی که دل من به عشق تو معترف است، پس فریب نده و چیزی نیاور. و اگر در این موضوع غم و اندوهی از انکار وجود ندارد، پس چرا برای خودت مشکل درست میکنی؟
منکه از جام می لعل تو مست افتاده امگر مقامم بر در خمّار نبود گو مباش
هوش مصنوعی: من که از شراب لعل تو مست و سرمست شدهام، اگر مقام و منزلتی در کنار میفروش نداشته باشم، تو هم نباش.
هر که را بازاریی بیزار کرد از عقل و دیناز سربازار اگر بیزار نبود گو مباش
هوش مصنوعی: هر کسی که بازاری او را از عقل و دین زده کند، اگر از آن بازار بیزار نباشد، باید از آن دوری کند.
گر ز می نبود شکیبم یکنفس عیبم مکنمی پرستی گر ز می هشیار نبود گو مباش
هوش مصنوعی: اگر نبود می، من نمیتوانستم صبر کنم و یک لحظه هم عیب من را نکن. اگر از می مست نباشی، پس نباش.
چون مرا در دیر جام باده دایم دایرستدر دیارم گر ز من دیار نبود گو مباش
هوش مصنوعی: وقتی که در میخانه دور و برم پر از باده و خوشی است، با وجود اینکه در دیاری به جز اینجا نیستم، اگر دیاری برای من وجود نداشته باشد، پس چرا نباشی؟
گر غمت گرد از من خاکی برآرد گو بر آرچون تو هستی گر زمن آثار نبود گو مباش
هوش مصنوعی: اگر غم تو باعث شود که من خاک شوم، به خود بگو که برآر، چون تو چه کسی هستی. اگر از من نشانهای باقی نماند، پس بگو که نباشم.
زین صفت کانفاس خواجو مشک بیزی می کندعود اگر در طبله ی عطار نبود گو مباش
هوش مصنوعی: این بیت به نوعی بیان میکند که اگر در عالمی عطر و خوشبویی وجود نداشته باشد، نمیتوان ذات حقیقی شخص یا چیزی را شناخت. به عبارت دیگر، وجود عطر و خوشبو بودن به آن چیز ارزش و اعتبار میبخشد؛ و اگر در مکانی که شایسته است، آن عطر و زیبایی نباشد، دیگر نمیتوان به آن چیز اهمیت داد.