شمارهٔ ۲۹
هوش مصنوعی: این شعر درباره احساساتی عمیق و دردناک از جدایی و فراق است. شاعر به کاروانی اشاره میکند که از کنار او میگذرد و او را در حسرت و درد نگه میدارد. با بیدل شدن و رنج از دوری معشوق، شاعر از دوستانش میخواهد که به کمک او بشتابند. او در این شعر به نبودن عشق و ارزش واقعی وصال اشاره میکند و حتی کسانی را که به عشق او منکر هستند، به انتقاد میگیرد. در نهایت، شاعر به عمر گرانبها و نازکدلی خود اشاره میکند که در دوری و حسرت معشوق از دست رفته است.
کاروان خیمه بصحرا زد و محمل بگذشتسیلم از دیده روان گشت و ز منزل بگذشت
هوش مصنوعی: کاروان در بیابان چادرهای خود را برپا کرد و وسایلش را به راه انداخت. اشک از چشمانم سرازیر شد و به یاد خاطراتی که پشت سر گذاشتهام، به جلو حرکت کردم.
ناقه بگذشت و مرا بیدل بگذاشتای رفیقان بشتابید که محمل بگذشت
هوش مصنوعی: ناقه از مسیر گذشت و من با دلی شکسته جا ماندم. ای دوستان، سریعتر بیایید چون کاروان رد شده است.
ساربان گو نفسی با من دلخسته بسازکاین زمان کار من از قطع منازل بگذشت
هوش مصنوعی: ای ساربان، لطفاً اندکی با من همدلی کن، زیرا حالا دیگر نمیتوانم به راهم ادامه دهم و این سفر برایم دشوار شده است.
نتواند که بدوزد نظر از منظر دوستهر کرا در نظر آن شکل و شمایل بگذشت
هوش مصنوعی: هیچکس نمیتواند از نگاه محبوبش چشمانش را بردارد، هر کس که آن چهره و ویژگیها را ببیند، مجذوب میشود.
سیل خونابه روان شد چو روان شد محملعجب از قافله زانگونه که بر گل بگذشت
هوش مصنوعی: وقتی که محمل حرکت کرد، سیلابی از خونابه به راه افتاد. عجیب است که از قافله کسی تحت تأثیر قرار نگرفت، مانند اینکه بر روی گل قدم گذاشته باشد.
نه من دلشده در قید تو افتادم و بسکاین قضا بر سر دیوانه و عاقل بگذشت
هوش مصنوعی: من فقط به خاطر تو به دام عشق افتادهام و این سرنوشت بر سر هر دو، دیوانه و عاقل، آمده است.
قیمت روز وصال تو ندانست دلمتا ازین گونه شبی بر من بیدل بگذشت
هوش مصنوعی: دل من نمیدانست که چیز ارزشمندی مانند وصال تو چه قیمتی دارد تا اینکه شبی را گذراندم که احساس تنهایی و بیاحساسی عمیقی را تجربه کردم.
هرکه شد منکر سودای من و حسن رختعالم آمد بسر کویت و جاهل بگذشت
هوش مصنوعی: هر کسی که عشق و زیبایی تو را انکار کند، زندگیاش به پایان میرسد و او در حالیکه نادان است، از کنار کوی تو میگذرد.
جان فدای تو اگر قتل منت در خور دستخنک آن کشته که در خاطر قاتل بگذشت
هوش مصنوعی: جانم را فدای تو میکنم اگر پس از کشتن، مرگم سزاوار دستهای خنکی باشد که به یاد قاتل من افتاده است.
دوش بگذشتی و خواجو بتحسّر می گفتآه ازین عمر گرامی که بباطل بگذشت
هوش مصنوعی: دیروز تو از کنار من عبور کردی و من در حسرت گفتم که ای کاش از این عمر گرانبها به هدر نرود.