شمارهٔ ۱۹۴
هوش مصنوعی: شاعر در این اشعار از غم و سوختن در عشق میگوید و بیان میکند که اگر در دلش آتش عشق شعلهور شود، حتی از سرزنش دیگران نیز نگران نیست. او به شدت از درد فراق مینالد و میگوید که اگر جانش را بگیرد، از غم تیغ معشوقش نیز نمیترسد. او بر این باور است که با وجود جدا شدن، عشقش از میان نمیرود و هرچند دلی سوخته دارد، نمیتواند از یاد محبوب خود دست بکشد. در ضمن، او عهدی با معشوق بسته که دیگر به عهدهای او اعتماد نکند. شاعر در نهایت به غربت خود و دوری از وطنش اشاره میکند و در جستجوی معنا و آرامش در زندگی است.
من همان به که بسوزم ز غم و دم نزنمورنه از دود دل آتش بجهان در فکنم
هوش مصنوعی: من بهتر است به خاطر غمهایم بسوزم و هیچ چیزی نگوییم. وگرنه از دل آتشینم، دودی به آسمان بلند میشود.
همچو شمع ار سخن سوز دل آرم بزباندر نفس شعله زند آتش عشق از دهنم
هوش مصنوعی: اگر مثل شمع، از دل سوزانم سخن بگویم، در نفس من شعلهای از عشق خواهد افروخته شد و این آتش از دهانم بیرون خواهد آمد.
مرد و زن بر سر اگر تیغ زنندم سهلستمن چو مردم چه غم از سرزنش مرد و زنم
هوش مصنوعی: اگر مرد و زن بر سر من جنگ و دعوا راه بیندازند، برای من مشکلی نیست چون من به عنوان یک مرد، از سرزنش آنها نگران نیستم.
هر کرا جان بود از تیغ بگرداند رویوانکه جان می دهد از حسرت تیغ تو منم
هوش مصنوعی: هر کس که جانش را حفظ کند، از خطرات دوری میکند، اما من کسی هستم که به خاطر آرزوی قربانی شدن زیر تیغ تو، جانم را فدای آن میکنم.
تن من گرچه شد از شوق میانت موئینیست بی شور سر زلف تو موئی ز تنم
هوش مصنوعی: بدن من اگرچه به خاطر عشق تو بیمو شده، اما بیهیجان و شور از زلف تو موئی در من باقی نمانده است.
اثری بیش نماند از من و چون بازآئیاین خیالست که بینی اثری از بدنم
هوش مصنوعی: دیگر اثری از من باقی نخواهد ماند و وقتی که برگردی، فقط تصوری خواهی داشت که از وجودم ردپایی ببینی.
عهد بستی و شکستی و ز ما بگسستیعهد کردم که دگر عهد تو باور نکنم
هوش مصنوعی: تو قولی به من دادی و آن را زیر پا گذاشتی و از ما بریدهای. من نیز تصمیم گرفتم که دیگر به هیچ یک از قولهای تو اعتماد نکنم.
چون توانم که دمی خوش بزنم کاتش عشقنگذارد که من سوخته دل دم بزنم
هوش مصنوعی: چرا که نمیتوانم لحظهای خوشی را تجربه کنم، زیرا آتش عشق مانع میشود و قلب سوختهام اجازه نمیدهد که جایی نفس بکشم.
اگر از خویشتنم هیچ نمی آید یاددوستان عیب مگیرید که بی خویشتنم
هوش مصنوعی: اگر به یاد خودم نمیافتم، از دوستان عیب نگیرید، چرا که من بدون خودم هستم.
می نوشتم سخنی چند ز درد دل خویشدفتر از خون دلم پر شد و تر شد سخنم
هوش مصنوعی: من چندین کلمه درباره درد دل خود نوشتم و دفترم از خون دل پر و غمزده شد.
ایکه گفتی که بغربت چه فتادی خواجوچکنم دور فلک دور فکند از وطنم
هوش مصنوعی: ای کسی که گفتی در غربت چه برسر من آمده، خواجو چه کنم وقتی که دور آن ستارهها من را از وطنم دور کردهاند.
در پی جان جهان گرد جهان می گردمتا که پوشد سر تابوت و که دوزد کفنم
هوش مصنوعی: من برای پیدا کردن حقیقت و معنا در این دنیا سفر میکنم و به دنبال میگردم تا ببینم چه کسی در نهایت بر من خواهد گریست و مثل اینکه کسی باشد که کفنم را بدوزد.