شمارهٔ ۲۳۰
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به گفتگو با جان میپردازد و از او میپرسد که محبوبش کجاست. جان پاسخ میدهد که باید از بت پیمانشکن بگذرد. شاعر خود را پروانهای میداند که دلباخته شمع جمال محبوب است و جان میگوید پروانهای نیست تا شمع را روشن ببیند. شاعر همچنین از دیوانگیاش به خاطر زلف محبوب میگوید، اما جان به او یادآور میشود که زلف در آنجا نیست. در ادامه، شاعر از دامی که بهخاطر عشق گرفتار شده صحبت میکند و جان این را نیکو میداند و میگوید عالم پر از دام و دانه است. همچنین، شاعر از وحدت و وجود محبوب در دلش میگوید، و جان او را به دریا و تماشای آن دعوت میکند. در پایان، شاعر به گنجی در دل اشاره میکند و جان پاسخ میدهد که هر ویرانهای گنجی در خود دارد، و بار دیگر از شاعر میخواهد که بگوید این جانانه کجاست. بهطور کلی، این گفتوگو به تضاد بین عشق و وجود واقعی محبوب اشاره دارد و جستجوی معنایی عمیق در آن بهچشم میخورد.
دوش می کردم سئوال از جان که آن جانانه کوگفت بگذر زان بت پیمان شکن پیمانه کو
هوش مصنوعی: دیشب از جانم پرسیدم که محبوب من کجاست، گفت بگذار بگذرم از آن معشوقی که پیمانش را شکسته و این پیمانه چیست که در دست دارم.
گفتمش پروانه شمع جمال او منمگفت اینک شمع را روشن ببین پروانه کو
هوش مصنوعی: به او گفتم که من مانند پروانهای هستم که به دور شمع زیباییاش میچرخم. او پاسخ داد که حالا شمع را روشن ببین، اما پروانهای در کار نیست.
گفتمش دیوانه ی زنجیر زلفش شد دلمگفت اینک زلف چون زنجیر او دیوانه کو
هوش مصنوعی: به او گفتم که دل من به عشق زلفش دیوانه شده است. او در پاسخ گفت که زلفش شبیه زنجیر است، پس آیا دیوانهای هم وجود دارد که در کنار او باشد؟
گفتمش کی موی او در شانه ی ما اوفتدگفت بی او نیست یک مو در دو عالم شانه کو
هوش مصنوعی: از او خواستم که مویش را در دست بگیرم و او گفت که بدون او حتی یک رشته مو در دو جهان هم نیست. پس شانهای کجاست که بتوان با آن موهایش را بیابیم؟
گفتمش در دامی افتادم ببوی دانه ئیگفت عالم سربسر دامست آخر دانه کو
هوش مصنوعی: به کسی گفتم که در تلهای گرفتار شدم و بوی دانهای به مشامم رسیده است. او پاسخ داد که تمام جهان مانند یک دام است، اما دانهای در کار نیست.
گفتمش دُردانه ی دریای وحدت شد دلمگفت در دریا شو و بنگر که آن دُردانه کو
هوش مصنوعی: به او گفتم که محبوب واقعی همانند لؤلؤی نایاب در دریا است. او در جواب گفت که در دریا فرو رو و ببین آن لؤلؤ کجاست.
گفتمش نزدیک ما بتخانه و مسجد یکیستگفت عالم مسجدست ای بی بصر بتخانه کو
هوش مصنوعی: به او گفتم نزدیک ما، معبد بت و مسجد یکی است. او گفت: عالم، مسجد است و تو که بینایی نداری، معبد بت کجاست؟
گفتمش ما گنج در ویرانه ی دل یافتیمگفت هر کنجی پر از گنجی بود ویرانه کو
هوش مصنوعی: به او گفتم ما در دل خراب خود گنجی پیدا کردیم. او گفت: هر گوشهای از دل، پر از گنجی است، اما ویرانه کجاست؟
گفتمش کاشانه جانانه در کوی دلستگفت خواجو گر تو زانکوئی بگو جانانه کو
هوش مصنوعی: گفتم که مکان محبوب و دوستداشتنی در دل است. او جواب داد: "خواجو، اگر تو هم از آنجا هستی، بگو آن محبوب کجاست؟"