شمارهٔ ۲۴۷
هوش مصنوعی: این شعر به عشق و درد ناشی از آن پرداخته است. شاعر با بیان احساسات خود ابراز میکند که عشقش او را رنج میدهد و او را از آرامش دور میکند. او سوالاتی را مطرح میکند درباره اینکه چرا معشوق بیتفاوت به درد و رنج اوست و به او چگونه میتواند خیانت کند. شاعر همچنین به تضادها و تناقضات عشق اشاره میکند، مثل اینکه کسی که اسیر عشق است از آزادی و کسی که گدای عشق است از سلطنت تنفر دارد. در پایان، شاعر از طبیب میخواهد که به او کمک کند تا از دردهای ناشی از عشق رهایی یابد، زیرا هیچ درمانی برای این عشق بیپاسخ وجود ندارد.
کامت اینست که هر لحظه ز پیشم رانیوردت اینست که بیگانه ی خویشم خوانی
هوش مصنوعی: کامی تو این است که هر لحظه مرا ترک میکنی و کلامت این است که من را از خود بیگانه مینامی.
پادشاهان بگناهی که کسی نقل کندبر نگیرند دل از معتقدان جانی
هوش مصنوعی: پادشاهان نباید به خاطر گناهانی که دیگران از آنها صحبت میکنند، بر دل مؤمنان اثر بگذارند و نباید بر آنها سخت بگذرانند.
گر نخواهی که چراغ دل تنگم می ردآستین بر من دلسوخته چند افشانی
هوش مصنوعی: اگر نمیخواهی که دل تنگ من روشن شود، پس لطفاً آستین خود را به سمت من دراز کن و چند حرف محبتآمیز بزن.
دل ما بردی و گوئی که خبر نیست مراپرده اکنون که دریدی ز چه می پوشانی
هوش مصنوعی: دل ما را دزدیدی و انگار که هیچ خبری از ما نداری، حالا که پرده را کنار زدی، چرا هنوز خود را پنهان میکنی؟
ابرویت بین که کشیدست کمان بر خورشیدهیچ حاجب نشنیدیم بدین پیشانی
هوش مصنوعی: ابروی تو مانند کمانی است که به سمت خورشید کشیده شده و هیچ طرفداری برای این پیشانی وجود ندارد.
چند خیزی که قیامت ز قیامت برخاستچه بود گر بنشینی و بلا بنشانی
هوش مصنوعی: اگر لحظهای درنگ کنی و از خطرات و مشکلات خودداری کنی، چه میشود؟ آیا واقعاً یک دنیا تغییر خواهد کرد؟
هیچ پنهان نتوان دید بدان پیدائیهیچ پیدا نتوان یافت بدان پنهانی
هوش مصنوعی: هیچ چیز پنهانی را نمیتوان دید و هیچ چیزی که پیدا باشد، نمیتوان یافت که پنهان باشد.
یک سر موی تو گر زانک بصد جان عزیزهمچو یوسف بفروشند هنوز ارزانی
هوش مصنوعی: حتی اگر یک تار موی تو را به قیمت جان و عزیزترین چیزها، مانند یوسف، بفروشند، هنوز هم برای من ارزان است.
عار دارند اسیران تو از آزادیننگ دارند گدایان تو از سلطانی
هوش مصنوعی: اسیران تو از آزادی شرمندهاند و گدایان تو از زندگی پادشاهانه خجالت میکشند.
هیچ دانی که چرا پسته چنان می خنددزانک گفتم که بدان پسته دهن می مانی
هوش مصنوعی: آیا میدانی چرا پسته اینقدر شاد و خندان به نظر میرسد؟ زیرا وقتی به آن نگاه میکنم، یادم میآید که چه شباهتی به دهان انسان دارد.
ای طبیب از سر خواجو ببراین لحظه صداعکه نه دردیست محبت که تو درمان دانی
هوش مصنوعی: ای پزشک، حالا که خواجو گرفتار دردی شده، این درد را برطرف کن، زیرا درد محبت چیزی است که تو نمیتوانی درمان کنی.
چند گوئی که دوای دل ریشت صبرستترک درمان دلم کن که در آن درمانی
هوش مصنوعی: چند بار بگویی که برای دل آسیبدیدهات صبر درمان است؟ دیگر درمان قلب من را رها کن، چون در آن هیچ درمانی نیست.