شمارهٔ ۲۵۲
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از احساسات دردناک و ناکامیهای عاشقانهاش میگوید. او از بیتوجهی معشوق شکایت دارد و احساس میکند که بیدلیل از او دور شده است. شاعر با استعارههای مختلف، مانند مرغ و ابر، وضعیت خود را توصیف میکند و نشان میدهد که عشق برایش سخت و آزاردهنده شده است. او از معشوقش میخواهد که به حال او رحم کند و به جای فاصلهگیری، به او نگاه کند. در پایان، شاعر به نوعی از تعارض بین عرفان و عشق میپردازد و به وضعیت خود به عنوان یک عاشق نشان میدهد که چقدر از درد و رنج غافل است.
چه کرده ام که بیکبارم از نظر بفکندینهال کین بنشاندی و بیخ مهر بکندی
هوش مصنوعی: چه کار کردهام که ناگهان از دیدت دور شدم؟ چرا این حسد را به من دادی و ریشه محبت را از دلم کندی؟
کمین گشودی و بر من طریق عقل ببستیکمان کشیدی و چون ناوکم بدور فکندی
هوش مصنوعی: تو دام را بر من چیدهای و راه خرد را مسدود کردهای، تیر را به کمان کشیدهای و همچون تیرکمان، به دور از دسترس میاندازی.
اگر چو مرغ بنالم تو همچو سرو ببالیوگر چو ابر بگریم تو همچو غنچه بخندی
هوش مصنوعی: اگر من مانند پرندهای ناله کنم، تو باید مانند سرو صاف و استوار بایستی؛ و اگر من مانند ابر اشک بریزم، تو باید مانند غنچه بخندی و شاد باشی.
چون آیمت که ببینم مرا ز کوی برانیچو خواهمت که در آیم درم بروی ببندی
هوش مصنوعی: وقتی میخواهم تو را ببینم، مرا از خود دور میکنی و وقتی هم که میخواهم نزدیک تو بیایم، در را به روی من میبندی.
توقعست که از بنده سایه باز نگیریولی ترا چه غم از ذرّه کافتاب بلندی
هوش مصنوعی: انتظار داری که من از تو دلخور نشوم، اما تو چرا نگران نور ضعیف و ناچیز خورشید هستی؟
پیادگان جگر خسته رنج بادیه دانندتو خستگی چه شناسی که برفراز سمندی
هوش مصنوعی: سربازان خسته از سفرهای دشوار میدانند چه دشواریهایی را تحمل کردهاند، اما تو که سوار بر اسب هستی، چطور میتوانی درک کنی که خستگی چیست؟
از آن ملایم طبعی که ما تنیم و تو جانیوزان موافق مائی که مانئیم و تو قندی
هوش مصنوعی: از آن لطافتی که در وجود ماست و تو در زندگی میجویی، و از آن سازگاری که بین ما وجود دارد، مانند شیرینیای که در توست و ما هم بر آن زمینهای داریم.
بحال خود بگذار ای مقیم صومعه ما راتو و عبادت و عرفان و ما و مستی و رندی
هوش مصنوعی: ای کسی که در صومعه زندگی میکنی، حال ما را رها کن؛ تو در حال عبادت و عرفان هستی و ما در حال مستی و رندی.
ز من مپرس که خواجو چگونه صید فتادیتو حال قید چه دانی که بیخبر ز کمندی
هوش مصنوعی: از من نپرس که خواجو چگونه گرفتار شدی. تو چه میدانی که در بیخبری از دام عشق، چگونه در قید و بند افتادهام.