بخش ۱۲۳ - خبردار شدن سام از مرگ پریدخت
هوش مصنوعی: داستان این قطعه شعری درباره غم و اندوه ناشی از فقدان یک دختر به نام "پری دخت" است. شخصیت اصلی، "سام" که دلشکسته و پریشان است، به فراق این دختر میاندیشد و واکنشهای عاطفی شدیدی نشان میدهد. او در میان غم و اندوه خود، فریاد میکشد و از خداوند طلب کمک میکند تا از این درد رهایی یابد.
پس از این حادثه، او به دنیای دیوانگی پناه میبرد و در صحرا و کوهها پرسه میزند، مونس وحشها و زندگی بیسر و سامانی میشود. در این میان، به زشتی و فریب دنیا اشارههایی میشود و به جوانان یادآوری میشود که زندگیهای گوناگون در دنیای پر از نیرنگ، فقط مانند مهرههای بازی هستند و انسان باید به دنبال یاری حقیقی باشد.
در نهایت، سام بعد از مشاهده درد و رنج پیرامون خود، به درگاه پروردگار پناه میبرد و از او طلب یاری میکند تا بر غمهایش فائق آید.
سوار ختائی درآمد چو بادکه ساما بقای تو جاوید باد
هوش مصنوعی: یک سوار شجاع و سریع همچون باد وارد شد و آرزو میکند که وجود تو همیشه پابرجا و پایدار بماند.
که امشب پریدخت حوری سرشتبه پرواز شد تا به باغ بهشت
هوش مصنوعی: امشب دختری زیبا و دلنشین به پرواز درآمد تا به باغ بهشت برود.
همه خلق ازین غصه خون میخورندندانم که این غصه چون میخورند
هوش مصنوعی: همه مردم به خاطر این ناراحتی در حال رنج بردن هستند، نمیدانم که این ناراحتی چطور آنها را به زحمت میاندازد.
برآمد ز سام نریمان خروشدلش در بر از غم بیامد به جوش
هوش مصنوعی: از سرزمین نریمان، صدای دل او به خاطر غم در درونش، به شدت به تلاطم درآمد.
چو خور بر زمین زد کیانی کلاهچو مه بردرید آسمانی قبا
هوش مصنوعی: زمانی که خورشید بر زمین تابید، کلاه کیانی را به زمین کوبید، مانند این که ماه نیز آسمان را پاره کرد.
همه دست و ساعد به دندان بکندبزد نعره و خویش را درفکند
هوش مصنوعی: همه با دندانهای خود به جنگ و جدال مشغول شدهاند و در این شرایط، فریاد میزنند و خود را از همدیگر جدا میکنند.
فرو شد به خویش و درآمد به جوشبری شد ز صبر و درآمد ز هوش
هوش مصنوعی: او به عمق خود فرو رفت و به شدت تحریک شد، از صبر خود خارج شد و از حالت عادی خارج گردید.
پس آنگه چو دریا از آن پهندشتخروشان و جوشان به چین بازگشت
هوش مصنوعی: سپس دریا پس از اینکه از دشت وسیع و پرجنبوجوش عبور کرد، به آرامش و سکون واپس برگشت.
غریوان دل و خسته و دردمندبه ایوان فغفور تن درفکند
هوش مصنوعی: دل غمین و خسته و پر از درد، به مکانی آرام و دلانگیز پناه برده است.
ز بس خاک ره کو ز سر برفشاندکف خاک در زیر پائی نماند
هوش مصنوعی: به خاطر این که بسیاری از مردم خاک پای او را به سر میمالیدند، دیگر هیچ خاکی زیر پای او نمانده است.
همانگاه تابوت آن گلعذارنهان کرده در دیبه زرنگار
هوش مصنوعی: در همان زمان تابوت آن معشوق زیبا در پارچهای طلایی پنهان شده است.
نهادند بر دوش شاهنشهانسیه گشت یکباره روی جهان
هوش مصنوعی: بر دوش پادشاهان سنگینی و ظلمتی گذاشتند که ناگهان جلوهی دنیا تغییر کرد.
چو بر تخته بردند بر روی تختز ایوانش و بیرون کشیدند رخت
هوش مصنوعی: زمانی که او را بر تخته منتقل کردند و بر روی تخت در ایوان قرار دادند، لباسهایش را از روی او برداشتند.
روان از پی نعش او دخترانروان کرده از دیدهها اختران
هوش مصنوعی: دختران به دنبال جنازه او به راه افتادهاند و اشکهایشان مانند ستارههایی از چشمانشان سرازیر شده است.
به پیش اندر آن سام شوریدهدلهمه خاک ره کرده از دیده گل
هوش مصنوعی: در جلوی آن دیوانهدل، همه چیز را به خاطر او فراموش کرده و از چشمانم گلهایی بر زمین ریخته است.
ز سستی گه از پای درمیفتادز پستی گهی پای بر در نهاد
هوش مصنوعی: به دلیل ضعف و سستی گاه به زمین میافتاد و گاه دیگر به خاطر ارتفاع و بلندی، پا بر زمین میگذاشت.
گهی دست میکند و لب میگزیدگهی بر سر خاک و خون میطپید
هوش مصنوعی: گاهی دست خود را به نشانه اندوه به دهان میبرد و دندان بر لب میگزید، و گاهی بر روی زمین و خاک و خون به شدت ناله و فریاد میزند.
ز سوزش در و دشت میشد کبابز اشکش دل سنگ میگشت آب
هوش مصنوعی: از شدت سوختن در و دشت، همه چیز به حالت خوب و نابودی میرسید و اشکها به حدی تأثیرگذار بودند که حتی دلهای سنگی هم نرم میشدند و به آب تبدیل میشدند.
به فریاد میگفت کای کام دلربوده ز من صبر و آرام دل
هوش مصنوعی: او در دلش فریاد میزند که ای کسی که آرامش و خواستهام را از من گرفتهای، صبر و آرامش من را نیز از بین بردهای.
چنین بود آئین و احسان توچنین بود آن عهد و پیمان تو
هوش مصنوعی: این گونه بود روش و سخاوت تو و چنین بود آن وعده و میثاقی که با من داشتی.
که تنها گذاری مرا در جهانروی خود سوی سیر باغ جنان
هوش مصنوعی: تنها گذاشتن من در این دنیا، به خاطر زیباییهای روی توست که مرا به سوی باغ بهشت میکشاند.
نترسی ز دادار پروردگارنترسی ز آه من دل فکار
هوش مصنوعی: از خداوندی که تو را آفریده نترس، از ناله و درد دلم هم نترس.
نترسی ازین چشم گریان مننترسی ازین جان بریان من
هوش مصنوعی: از این چشمهای گریان من نترس، از این جان سوخته و رنجور من هم نترس.
که زین سان گذاری مرا ناامیدکجا داده بودی به وصلم نوید
هوش مصنوعی: چطور ممکن است که با این وضعیت ناامیدی، وعده وصال و نزدیکی به من داده بودی؟
همه جنگ و پیکار زان تو بودتن سام یل میهمان تو بود
هوش مصنوعی: تمام نبردها و جنگها به خاطر تو بود و بدن سام یل، میهمان تو به شمار میرفت.
کنون چون که رفتی مرا زندگیحرام است در دهر پایندگی
هوش مصنوعی: حالا که تو از زندگیام رفتهای، برایم زندگی در این دنیا بیمعنا و ناراحتکننده شده است.
نه ایرانم ببینم نه گردان شاهنه تاج و نه تخت و کیانی کلاه
هوش مصنوعی: نه ایران را میبینم، نه گردش شاه را، نه تاجی را و نه کلاهی که نماد سلطنت کیانی است.
چنان چون که من سوختم از غمتچو موئی شدم از غم ماتمت
هوش مصنوعی: من از غمت به اندازهای سوختهام که مانند مویی به خاطر ماتمت از هم جدا شدهام.
دل مام من هم بسوزد به منچو پروانه بر گرد هر انجمن
هوش مصنوعی: دل مادر من هم مانند پروانه میسوزد و حول و حوش هر جمعی میچرخد.
بگفت و دگرباره نالید زارهمی گفت کای داور کردگار
هوش مصنوعی: او سخن گفت و دوباره با نالهای غمانگیز ادامه داد و گفت: ای داور و خالق بزرگ!
برون کن روانم به فرمان خویشکه دارم دلی پر ز غم ریش ریش
هوش مصنوعی: از من خواستهاید که خودم را از این وضعیت بیرون بکشید، زیرا دلم پر از اندوه و درد است.
مرا زندگی بهر او بود و بسندارم دگر زندگانی هوس
هوش مصنوعی: زندگی من فقط برای اوست و بس، و هیچ آرزویی برای زندگی دیگری ندارم.
بگفت و روان شد پی نعش یارنبود آگه از گردش روزگار
هوش مصنوعی: او گفت و به سوی جسد معشوق رفت، غافل از پیچ و خمهای روزگار بود.
از آن پس که گردنفرازان عهدبه دخمه رساندند زرینه مهد
هوش مصنوعی: پس از آنکه قدرتمندان و سران زمانه، دنیای خود را در مخفیگاهها و پنهانکاریها فرو بردند و لذتهای ظاهری را در آغوش گرفتند.
عروسانه مهدی بیاراستندمرصع به یاقوت و در و گهر
هوش مصنوعی: عروسانه، مهدی را با زیورآلات و جواهرات گرانبها مانند یاقوت و مروارید آراستهاند.
نهادند در دخمه بر روی تختبه مهری در دخمه کردند سخت
هوش مصنوعی: در یک معبد تاریک، بر روی تختی قرار دادند و با محبت و احترام او را در این مکان محبوس کردند.
سراسر ز دخمه برون آمدندز خون جگر غرق خون آمدند
هوش مصنوعی: مردم از دو گوشه تاریکی بیرون آمدند و با دلهای پر از درد و غم، به خون آغشته شد.
پس آنگاه سام یل نامداربرآشفت از گردش روزگار
هوش مصنوعی: پس از آن، سام یل نامی و مشهور از تغییرات و تحولات زندگی دچار خشم و ناراحتی شد.
به دیوانگی سر به صحرا نهادچو دیوانه در کوه و صحرا فتاد
هوش مصنوعی: او به خاطر دیوانگیاش به دشت رفت و در کوه و بیابان غوطهور شد، مانند شخصی که به خاطر جنون خود به حالتی پریشان درآمده است.
روان رفته از کفر و فارغ ز دینبری گشته از مهر و فارغ ز کین
هوش مصنوعی: روح شخص از کفر جدا شده و از دینی رنجی نمیبرد. او از محبت و دشمنی بینصیب و آزاد است.
بجز کوه او را هم آواز نهبجز غم کسش محرم راز نه
هوش مصنوعی: جز کوه، هیچکس با او همزبان نیست و در غم و اندوهش، هیچکس رازدار او نیست.
در آن کوه و در تا به حدی بگشتکه شد مونس وحشی کوه و دشت
هوش مصنوعی: در آن کوه و دشت، به جایی رسید که دیگر برایش بودن در طبیعت و همراهی با حیوانات وحشی عادی و دلپذیر شده بود.
گهی با چرنده چراگر شدیگهی با پرنده برابر شدی
هوش مصنوعی: گاهی با حیواناتی که میچرانند و چرا میکنند، همراه شدی و گاهی با پرندگان که پرواز میکنند، همپایه و همنوا شدهای.
گهی صحن میدان تو تیغ کوهگهی باگوزنان شدی همگروه
هوش مصنوعی: گاهی در میدان نبرد مانند شمشیر کوه هستی و گاهی در کنار نوازندگان و همردهها، همیشه در حال تغییر و جریان هستی.
رمیده چو مرغ رمیده ز دامدرافشان چو صبح و خروشان چو شام
هوش مصنوعی: چون پرندهای که از دام فرار کرده، از آزادی خود شاداب و سرزنده است؛ مانند صبح که نویدبخش زندگی است و همچون شام که آرامش را به ارمغان میآورد.
زهی دهر پر حیله پرفسوسکه گه سندروس است گه آبنوس
هوش مصنوعی: به چه دنیای پر از فریب و پیچیدگیای که گاهی به رنگ قرمز و زیباست و گاهی به سیاهی و سنگینی!
بدان ای جوانبخت روشن ضمیرکه چون مهره بازیست گردنده پیر
هوش مصنوعی: ای جوان خوشاقبال و باهوش، بدان که زندگی مانند بازی است و ما همچون مهرههایی در آن به دور میچرخیم.
بدین سان که این مهره سندروسروانست بر تخته آبنوس
هوش مصنوعی: اینطور که این نگین از جنس سندروس به آرامی بر روی صفحه چوب آبنوس نشسته است.
چو کارش دو رنگی بود روزگارتو یکرنگی از وی توقع مدار
هوش مصنوعی: اگر کار او رنگین و متناقض باشد، از او توقع نداشته باش که روزگار تو یکدست و ثابت باشد.
بمیرد اگر پادشه گر گداستکسی کو نمرد و نمیرد خداست
هوش مصنوعی: اگر پادشاهی بمیرد، هیچ اهمیتی ندارد که او از طبقهی پایین باشد، اما کسی که نمیمیرد و همیشه زنده باقی میماند، خداست.
درآ اندرین موج دریای دلبرون آی از ورطه آب و گل
هوش مصنوعی: وارد این موج دریا شو و از چنگال گل و آب به بیرون بیا.
جواهر فروشان جان را ببینبضاعات دریادلان را ببین
هوش مصنوعی: به تماشای جواهر فروشان نرو، بلکه بر خوب دلان و دلهای دریایی و آزاد کار بذر نظر کن.
وز آن پس به درگاه پروردگارروان شو چو مردان به روزگار
هوش مصنوعی: پس از آن، به درگاه خداوند نزدیک شو مانند مردان در روزگار.
که جز وی نباشد کسی یار مابود بر دو گیتی نگهدار ما
هوش مصنوعی: هیچکس جز او دوست ما نیست، و او تنها کسی است که در همهی جهان حافظ و نگهدار ما به شمار میرود.
وگرنه ز ابلیس وارونه کارنیاریم رستن ز روز شمار
هوش مصنوعی: اگر نخواهیم از ابلیس تأثیر بپذیریم، نمیتوانیم از زمان و روزهای زندگیمان رهایی یابیم.
کنون آمدم بر سر داستانسخن بشنو از گفته باستان
هوش مصنوعی: اکنون به موضوع گفتگو پرداختهام، پس از سخنان کهن بشنوید.