غزل شمارهٔ ۳۵
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر بیان میکند که هیچ آرزو و تمنایی جز دیدن معشوق و وصال او ندارد. چشم او در میان همه زیباییها تنها به تماشای کوی معشوق معطوف است و جانش تنها به زلف او دلباخته است. غم معشوق از دل او دور نمیشود و این غم نه تنها درد او که نماد عشق بیپایان اوست. شاعر به این نکته اشاره میکند که با وجود علاقه و شیدایی دیگران به معشوق، هیچکس مانند او عمیقاً واله و شیدا نیست. همچنین، تا زمانی که معشوق در زندگی اوست، دیگر عشقها و زیباییها برایش بیمعنیاند.
جز دیدن روی تو مرا رای دگر نیستجز وصل توام هیچ تمنای دگر نیست
هوش مصنوعی: به جز دیدن چهرهات، آرزویی دیگر ندارم و به جز وصالت، خواستهای دیگر برایم نیست.
این چشم جهان بین مرا در همه عالمجز بر سر کوی تو تماشای دگر نیست
هوش مصنوعی: چشمان بینای من در سراسر جهان فقط به تماشای چهره تو عادت کرده است و هیچ زیبایی دیگری را نمیبیند.
وین جان من سوخته را جز سر زلفتاندر همه گیتی سر سودای دگر نیست
هوش مصنوعی: این جان سوختهام هیچ آرزویی جز موهای تو در این دنیا ندارد.
یک لحظه غمت از دل من مینشود دورگویی که غمت را جز ازین رای دگر نیست
هوش مصنوعی: غمت لحظهای از دل من دور نمیشود، انگار که هیچ راه دیگری جز تحمل این درد وجود ندارد.
یک بوسه ربودم ز لبت، دل دگری خواستفرمود فراق تو که: فرمای، دگر نیست
هوش مصنوعی: یک بوسه از لبت گرفتم و دل کسی دیگر خواست. او به من گفت که از جداییات شکایت نکن، چون دیگر کسی نیست که به آن فکر کند.
هستند تو را جمله جهان واله و شیدالیکن چو منت واله و شیدای دگر نیست
هوش مصنوعی: همهی دنیا به خاطر تو شگفتزده و عاشقاند، اما هیچکدام مانند تو، عاشق و شیدا نیستند.
عشاق تو گرچه همه شیرین سخنانندلیکن چو عراقیت شکرخای دگر نیست
هوش مصنوعی: عاشقان تو هرچند که سخنانشان شیرین و دلنشین است، اما هیچیک به شیرینی و طعم خاصی که تو داری، نیستند.