غزل شمارهٔ ۱۸۰
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از عشق و دلبستگیاش به معشوق سخن میگوید و ابراز میکند که تمام هستیاش تنها به خاطر او میباشد. او احساس میکند که بدون معشوق هیچ دلبر یا جانانی در جهان وجود ندارد و تنها غم عشق او را آزرده میکند. شاعر از سرگشتگی و درد دلش در نبود محبوب حرف میزند و نشان میدهد که هر چه از او میخواهد، همواره سرگردان و ناتوان است. او همچنین به این نکته اشاره میکند که اگر هدف معشوق جان اوست، باید خود را نمایان کند و اگر نه، از نیت او بیخبر است. شاعر در نهایت از سرنوشت خود و خطاهایی که در پیمان عشق به وجود آمده، نالان است و در جستجوی محبوب خود، در میان دنیا و هستی حیران به نظر میرسد.
دلی یا دلبری؟ یا جان و یا جانان؟ نمیدانمهمه هستی تویی، فیالجمله، این و آن نمیدانم
هوش مصنوعی: آیا دلی داری یا دلبری؟ یا اینکه جان خودت هستی یا معشوق؟ نمیدانم، زیرا تو همه چیز را در خود گنجاندهای. به طور کلی، نمیدانم اینها چیست.
به جز تو در همه عالم دگر دلبر نمیبینمبجز تو در همه گیتی دگر جانان نمیدانم
هوش مصنوعی: جز تو در تمام دنیا هیچ محبوب دیگری نمیبینم و در این جهان هیچ یاری را نمیشناسم که به اندازهی تو عزیز و دوستداشتنی باشد.
به جز غوغای عشق تو درون دل نمییابمبه جز سودای وصل تو میان جان نمیدانم
هوش مصنوعی: در دل من جز هیجان عشق تو چیزی نیست و در جانم جز آرزوی وصالت نمیشناسم.
چه آرم بر در وصلت؟ که دل لایق نمیافتدچه بازم در ره عشقت؟ که جان شایان نمیدانم
هوش مصنوعی: نمیدانم چه چیزی باید به در دوست بگذارم، زیرا دل من شایسته این عشق نیست. همچنین نمیدانم چگونه باید به راه تو برگردم، چون جانم لیاقت آن را ندارد.
یکی دل داشتم پر خون شد آن هم از کفم بیرونکجا افتاد آن مجنون، در این دوران؟ نمیدانم
هوش مصنوعی: من یک دل پر از درد و غم داشتم که اکنون از دستم رفته است. نمیدانم آن عاشق دیوانه کجا رفته است، در این روزگار.
دلم سرگشته میدارد سر زلف پریشانتچه میخواهد از این مسکین سرگردان؟ نمیدانم
هوش مصنوعی: دل من درگیر و سرگردان است و از پیچیدگیهای موهای تو سرشار است. نمیفهمم که این دل آرام و بیقرار چه چیزی از منِ بیچاره و گیج میخواهد.
دل و جان مرا هر لحظه بیجرمی بیازاریچه میخواهی از این مسکین سرگردان؟ نمیدانم
هوش مصنوعی: دل و جان من را بیدلیل هر لحظه آزار میدهی، هدف تو از این کار با این آدم بیچاره و سرگردان چیست؟ من خودم هم نمیدانم.
اگر مقصود تو جان است، رخ بنما و جان بستانو گر قصد دگر داری، من این و آن نمیدانم
هوش مصنوعی: اگر هدف تو گرفتن جان من است، رخسارت را نشان بده و جانم را بگیر. و اگر هدف دیگری داری، من از این و آن خبر ندارم.
مرا با توست پیمانی، تو با من کردهای عهدیشکستی عهد، یا هستی بر آن پیمان؟ نمیدانم
هوش مصنوعی: من با تو توافقی دارم، اما تو عهدی را که با من بستی، شکستهای. آیا هنوز بر آن پیمان هستی یا نه؟ من نمیدانم.
تو را یک ذره سوی خود هواخواهی نمیبینممرا یک موی بر تن نیست کت خواهان نمیدانم
هوش مصنوعی: من هیچ تماسی از تو نمیبینم که مرا بخواهد، در حالی که من حس میکنم هیچ چیزی از خودم ندارم که تو را به سمت من جذب کند.
چه بیروزی کسم، یارب، که از وصل تو محروممچرا شد قسمت بختم ز تو حرمان؟ نمیدانم
هوش مصنوعی: چه روزگار سختی دارم، ای کاش که از وصال تو بینصیب نمانده بودم. چرا سرنوشتم به این گونه بیپناهی و دوری از تو دچار شده است؟ نمیدانم.
چو اندر چشم هر ذره، چو خورشید آشکاراییچرایی از من حیران چنین پنهان؟ نمیدانم
هوش مصنوعی: به نظر میرسد که هر ذرهای از زمین، مانند یک خورشید درخشان است. چرا پس در من که این اندازه حیران و شگفتزدهام، این درخشش پنهان است؟ من جواب این سوال را نمیدانم.
به امید وصال تو دلم را شاد میدارمچرا درد دل خود را دگر درمان نمیدانم؟
هوش مصنوعی: به امید اینکه روزی به تو برسم، قلبم را شاد نگه میدارم، چون نمیدانم که چگونه میتوانم به غیر از این بر درد دلم غلبه کنم.
نمییابم تو را در دل، نه در عالم، نه در گیتیکجا جویم تو را آخر من حیران؟ نمیدانم
هوش مصنوعی: من در دل و در جهان و در این دنیا نمیتوانم تو را پیدا کنم. آخر، من در حیرت و سرگردانی هستم و نمیدانم کجا باید به دنبالت بگردم.
عجبتر آنکه میبینم جمال تو عیان لیکننمیدانم چه میبینم من نادان؟ نمیدانم
هوش مصنوعی: عجب که جلوه زیبای تو را میبینم، اما نمیفهمم که چه چیزی را میبینم. من نادانم و درک درستی ندارم.
همیدانم که روز و شب جهان روشن به روی توستولیکن آفتابی یا مه تابان؟ نمیدانم
هوش مصنوعی: میدانم که زندگی هر روز و شب به خاطر تو روشن و پرنور است، اما نمیدانم آیا تو مانند خورشید درخشان هستی یا مانند ماه تابناک؟
به زندان فراقت در، عراقی پایبندم شدرها خواهم شدن یا نی، از این زندان؟ نمیدانم
هوش مصنوعی: در اینجا گویا فردی در پی عشق و جدایی خود احساس محصوریت و کمبود میکند. او نسبت به وضعیت خود و اینکه آیا قادر خواهد بود از این احساس رهایی یابد یا نه تردید دارد. این عدم قطعیت او را در دو راهی قرار داده است و در نتیجه در احساس درونیاش به نوعی گرفتار است.