غزل شمارهٔ ۲۹۲
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از توصیف حال و روز خود به عنوان یک گدای عاشق میگوید که به درگاه محبوبش آمده و از او امید کمک دارد. او با وجود اینکه در هیچ مکان دیگری نمیتواند آرامش یابد، به عشق محبوبش دلبسته است. دلتنگی و فراق او را رنج میدهد و او در آینهی جهان تنها تصویر محبوب را میبیند. شاعر در این تاریکی و بیکسی به درگاه محبوب آمده و امیدوار است که از رحمت او نصیبی ببرد. از عشق و زیبایی محبوبش سخن میگوید و میخواهد که در این گلشن عشق جایی داشته باشد.
در کوی تو لولیی، گداییآمد به امید مرحبایی
هوش مصنوعی: در محله تو، شخصی فقیر و نیازمند به امید دریافت محبت و خوشآمدگویی آمد.
بر خاک درت گدای مسکینبا آنکه نرفته بود جایی
هوش مصنوعی: بر زمین درگاه تو، فقیر و بیبضاعت عابری است که هرگز از جایی دور نشده است.
از دولت لطف تو، که عام استمحروم چراست بینوایی؟
هوش مصنوعی: از محبت تو که به همه میرسد، چرا بینواها از آن بیبهرهاند؟
پیش که رود؟ کجا گریزد؟از دست غمت شکسته پایی
هوش مصنوعی: به کجا خواهد رفت؟ در کجا میتواند پنهان شود؟ از درد و غم تو، که به زمین افتاده است.
مگذار که بی نصیب مانداز درگه پادشه گدایی
هوش مصنوعی: اجازه نده که کسی از درگاه پادشاه بی بهره بماند و از کمک و نعمت او محروم شود.
چشمم ز رخ تو چشم داردهر دم به مبارکی لقایی
هوش مصنوعی: چشمانم هر لحظه به خاطر دیدن چهره تو به شادی و خوشبختی نگاه میکند.
جانم ز لب تو میکند وامهر لحظه به تازگی بقایی
هوش مصنوعی: هر لحظه وجودم به عشق تو تازه و شاداب میشود و وجودم تنها به تو وابسته است.
جستم همه جای را، ندیدمجز در دل تنگ جایگایی
هوش مصنوعی: در تلاش بودم تا هر جایی را بگردم، اما جز در دل تنگ، هیچ جای دیگری نیافتم.
بی روی تو هر رخی که دیدمننمود مرا جز ابتدایی
هوش مصنوعی: بدون حضور تو، هر چهرهای که دیدم، برایم هیچ احساسی جز حس ابتدایی نداشت.
دل در سر زلف هر که بستمدادم دل خود به اژدهایی
هوش مصنوعی: من قلبم را به زلف کسی سپردم و همین باعث شد که دل خود را به خطر بیندازم.
در بحر فراق غرق گشتمدستم نگرفت آشنایی
هوش مصنوعی: در دریا و عمق دوری و جدایی غرق شدم و هیچ دوستی به کمکم نیامد.
در بادیهٔ بلا بماندمراهم ننمود رهنمایی
هوش مصنوعی: در وسط مشکلات و سختیها ماندهام و هیچکس نیست که مرا راهنمایی کند.
در آینهٔ جهان ندیدمجز عکس رخت جهان نمایی
هوش مصنوعی: در آینهٔ دنیا فقط تصویر تو را دیدم که خودی از جهان نشان میدهد.
خود هر چه به جز تو در جهان استهست آن چو سراب یا صدایی
هوش مصنوعی: هرچیزی جز تو در این دنیا وجود دارد، مانند یک سراب یا صدایی زودگذر است.
فیالجمله ندید دیدهٔ مناز تیرگی جهان صفایی
هوش مصنوعی: به طور کلی، چشمان من در سایه تاریکیهای این دنیا هیچ روشنیای نمیبیند.
اکنون به در تو آمدم بازیابم مگر از درت عطایی؟
هوش مصنوعی: اکنون به در خانهات آمدهام تا شاید بتوانم از تو هدیه یا نعمت بگیرم.
در چشم نهادهام که یابماز خاک در تو توتیایی
هوش مصنوعی: در چشم خود نگریستهام تا بتوانم از تو، حتی به اندازه یک دانه توتفرنگی، چیزی بیابم.
در گلشن عشق تو عراقیمرغی است که نیستش نوایی
هوش مصنوعی: در باغ عشق تو، عراقی مثل پرندهای است که صدایی ندارد.