قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴ - در مدح شیخ حمیدالدین
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از درد فراق و غم جدا شدن از محبوب سخن میگوید. او از نسیم صبا میخواهد که پیغامش را به معشوق برساند و او را از احوال خود مطلع کند. شاعر به صبا میگوید که روزهایی را در گلستان بگذرانده و از او میخواهد تا به نزد محبوبش برود و او را معطر کند. او در آرزوی بوسیدن خاک پای محبوبش است و از عمق غمهای خود میگوید؛ غمهایی که نه تنها او بلکه دیگر دوستانش نیز از آن رنج میبرند.
شاعر از محبوب میخواهد که به زودی به او پاسخ دهد و به عزم سفر به ملتان اشاره کرده و آن را مژدهای خوش میداند. غم فراق او را چنان افسرده کرده که حتی چهرهاش نیز از دیده دیگران پنهان میماند. او از محبوبش میخواهد که تنها بر دلش توجه کند و به دیگران ننگرد، زیرا زیبایی او ارزش دیدن دارد. در نهایت، شاعر ناامیدانه از محبت و غیرت خود میگوید که نمیخواهد کسی جز خود او معشوقش را ببیند.
که برد از من بیدل بر جانان خبری؟یا که آرد ز نسیم سر کویش اثری؟
هوش مصنوعی: آیا کسی از حال من بیدل، خبری به محبوب میرساند؟ یا اینکه نسیمی از کوچهاش، نشانهای به من میآورد؟
جز صبا کیست کزین خسته برد پیغامی؟جز نسیم از بر دلدار که آرد خبری؟
هوش مصنوعی: جز باد صبا، چه کسی میتواند پیام عاشقانهای از دلخستهای را برساند؟ فقط نسیمی میتواند از سوی معشوق خبری بیاورد.
ای صبا، چند رَوی گِردِ گلستان و چمن؟چند آشفته کنی طرهٔ هر خوش پسری؟
هوش مصنوعی: ای نسیم، تا کی در گلستان و چمن میگردی؟ تا کی زیبایی و شادابی را به طرفهالعینها تقدیم میکنی و دلهای کسانی را که به تو امید دارند، میآشوبی؟
ای صبا، صبح دمی بر سر کویش بگذرتا معطر شود آفاق ز تو هر سحری
هوش مصنوعی: ای نسیم ملایم، لحظهای به سر کوچه او بگذر تا بوی خوشی از تو به همه جا برسد و هر صبحی را معطر کنی.
بوسه زن خاک کف پای حمیدالدین راکه چنو یار ندارم به جهان دگری
هوش مصنوعی: بوسهای بر خاک پای حمیدالدین بزن، زیرا من در این دنیا یاری چون او ندارم.
رو سحر خاک کف پای کریمالدین بوستا معطر شود آفاق ز تو هر سحری
هوش مصنوعی: به خاک پای کریمالدین در صبح زود بوسه بزن تا عطر وجود تو هر صبحی را معطر کند.
آنکه چون من همه کس از دل و جان بندهٔ اوستگرچه در خاطر او نیست کسی را خطری
هوش مصنوعی: کسی که مثل من، همه افراد از دل و جان بندهاش هستند، حتی اگر در دل او کسی را نگران نکند.
خدمت بنده به وجهی که توانی برسانکه: بیا، کز غم هجرانت شدم دربدری
هوش مصنوعی: من به طریقی که میتوانی، خدمتم را به تو برسان، که به خاطر درد و غم دوریات، آواره و سرگردان شدم.
در غم هجر تو تنها نه منم، کز یارانهر کسی راست به قدر خود ازین غم قدری
هوش مصنوعی: در غم جدایی تو، من تنها نیستم. هر یک از دوستان و یاران به اندازه خودشان از این غم رنج میبرند.
برسان خدمت و گو: ای رخت از جان خوشترچند نالد ز فراق رخ تو لابهگری؟
هوش مصنوعی: برو و بگو: آیا زیبایی تو از جانم عزیزتر است؟ پس چرا به خاطر دوری چهرهات شکایت میکنم؟
تو چه دانی که چها کرد فراقت با من؟داند این آنکه ازین غم بود او را قدری
هوش مصنوعی: تو چه میدانی که جداییات با من چه کرده است؟ تنها کسی که از این غم خبر دارد، همان کسی است که خود به این درد مبتلا شده است.
غم هجران تو، ای دوست، چنان کرد مراکه ببینی نشناسی که منم یا دگری؟
هوش مصنوعی: غم دوری تو، ای دوست، به قدری بر من تاثیر گذاشته که وقتی مرا ببینی، نمیتوانی تشخیص دهی من هستم یا کسی دیگر.
به دو چشم تو، که چون چشم تو بیمار توامچه شود گر بفرستی ز دو عالم شکری؟
هوش مصنوعی: در چشمان تو که مرا بیمار کرده است، چه اتفاقی میافتد اگر از دو جهان، شکر و سپاسی برایت بفرستم؟
دوستان منتظر مقدم میمون تواندبیش ازین خود نشکیبند، بیا زودتری
هوش مصنوعی: دوستان منتظر آمدن تو هستند و نمیتوانند بیشتر از این صبر کنند، پس زودتر بیا.
گر عزیمت کنی ای دوست، به سوی ملتانچه مبارک بود آن عزم و چه نیکو سفری؟
هوش مصنوعی: اگر به سفر بروی ای دوست، به سمت ملتان، چه خوب است این تصمیم و چه سفر خوشی خواهد بود!
بر خیال تو شب و روز همی گریم زارچه کنم؟ همرهم و میدهمش دردسری
هوش مصنوعی: من هر شب و روز به خاطر تو گریه میکنم، چه کنم؟ در کنار تو هستم و به او دردسری میدهم.
تا نگویی که چرا رفت سراسیمهٔ مادر نمانم ز جوابت، بشنو ماحضری
هوش مصنوعی: بنفسی، اگر نخواهی بگویی چرا ناگهان رفتیم، من در پاسخ تو ساکت نمیمانم، پس بشنو که چه روی داد.
بر خود و دیدهٔ خود غیرتم آمد، رفتمتا نبیند رخ زیبای تو هر مختصری
هوش مصنوعی: به خاطر غیرت خود و چشمانم، تصمیم گرفتم بروم تا هیچ کس نتواند حتی به اندازهای کم، چهرهٔ زیبای تو را ببیند.
من که بر دیدهٔ خود رشک برم چون بینم؟که ببیند رخ تو دیدهٔ کوتهنظری؟
هوش مصنوعی: من وقتی به چشمان خودم نگاه میکنم حسرت میخورم، چون چطور ممکن است کسی با دید محدودش، زیبایی چهرهات را ببیند؟
از برای دل من روی به هر کس منمایکان رخ، انصاف، دریغ است به هر دیدهوری
هوش مصنوعی: برای خاطر دل من به روال هر کسی نرو، چون آن چهرهات، انصاف نیست که با هر نظارهگری دیده شود.
از درت خسته عراقی سبب غیرت رفتورنه بودی به سر راه تو هر بیبصری
هوش مصنوعی: از در خانهات، عراقی خسته و ناامید به خاطر غیرت خودش رفته است، وگرنه هر انسان بیسواد و نادانی به راحتی در برابر تو قرار میگرفت.