غزل شمارهٔ ۲۴۶۷
هوش مصنوعی: این شعر به ندرتی و غم ناشی از فقدان انسانهای نیکو خصال و کارهای خوب میپردازد. شاعر از دیاری صحبت میکند که دیگر مردمی در آن یافت نمیشود و تنها دیوارها باقی ماندهاند. او به تیشه فولاد (نماد سختی کار) اشاره میکند که ندامت و پشیمانی را برای او به ارمغان آورده و از غم فقدان یک فرهاد (شخصی با نیکوی اخلاق) سخن میگوید. همچنین، او از مشکلات و دردهایی که در زندگی احساس میکند صحبت کرده و میگوید که هیچ نشانهای از محبت و دوستی در روزگار باقی نمانده است. شاعر در نهایت به افسردگی و ناامیدی که بر دلها حاکم شده، اشاره میکند و از وجود آتشین کلام و گفتار در دنیای امروز مینالد.
از دیار مردمی دیار در عالم نماندآشنارویی به جز دیوار در عالم نماند
هوش مصنوعی: در دنیای ما، از وطن مردمی خبری نیست و هیچ آشنا و همدمی جز دیواری که فاصلهها را مشخص میکند، باقی نمانده است.
تیشه فولاد انگشت ندامت می گزدحیف یک فرهاد شیرین کار در عالم نماند
هوش مصنوعی: ندامت و پشیمانی میسوزاند و بر انسان فشار میآورد، بهطوریکه حتی یک انسان بزرگ و هنرمند به مانند فرهاد که در دنیا بینظیر است، نمیتواند در این میان باقی بماند.
هر کجا خاری است در پیراهن من می خلدگرچه از چشم تر من خار در عالم نماند
هوش مصنوعی: هر جا که خاری هست، بر تن من نشسته است؛ حتی اگر از چشم من گلی هم نمانده باشد.
از بنای استوار شرع با آن محکمیغیر برفین گنبد دستار در عالم نماند
هوش مصنوعی: در دنیای امروز، درستی و استحکام اصول مذهبی و قوانین دینی به اندازهای شکننده است که به سادگی میتواند دچار تغییر و تزلزل شود، همانطور که برف به راحتی از روی گنبدی نرم و لطیف میریزد.
گوشه چشمی نماند از مردمی در روزگارسرمه واری نرمی گفتار در عالم نماند
هوش مصنوعی: در روزگار پر از زرق و برق و تظاهر، دیگر کسی به ما توجه نمیکند و نرمی و لطافت کلام در این دنیا دیگر وجود ندارد.
طالب آمل گذشت و طبعها افسرده شدکز چه رو آن آتشین گفتار در عالم نماند
هوش مصنوعی: طالب آمل از میان رفت و روحها افسرده شدند، زیرا نمیدانند چرا آن سخنان آتشین در جهان باقی نمانده است.