غزل شمارهٔ ۲۴۶۸
هوش مصنوعی: این شعر به بیان حسرت و اندوه از دست رفتن زیباییها و نعمتها میپردازد. شاعر از عدم ماندگاری پاکدامنی، زیبایی و خوشیها سخن میگوید و به تیرهشدن روزگار و از بین رفتن شادابی زندگی اشاره میکند. او به این نکته اشاره دارد که احساسات و آرزوهای شیرین در دل انسانها نشسته و از غم و درد روزگار مینالد. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که امید و خوشیها نیز مانند زیباییها زودگذر هستند و فقط حسّی که ما را به جاهای مختلف میکشاند، باقی مانده است.
حیف کز آیینه رویان پاکدامانی نماندچشم شرم آلود و روی گوهرافشانی نماند
هوش مصنوعی: افسوس که از افرادی که به زیبایی و پاکی معروف بودند، دیگر نشانی باقی نمانده است. برخی چشمها که شرمگین هستند و زیبایی خاصی ندارند، در حال حاضر هم وجود ندارند.
سوخت چشم خیره خورشید هر شبنم که بودحسن را در پرده عصمت نگهبانی نماند
هوش مصنوعی: هر قطرهٔ شبنم با زیباییاش، چشمان خیره و پرحرارت خورشید را میسوزاند و دیگر نگهبانی برای حسن و زیباییاش در پشت پردهٔ عفت و پاکی باقی نمانده است.
تازه رویان گلستان غنچه پیشانی نشدنددر بساط لاله و گل روی خندانی نماند
هوش مصنوعی: جوانان زیبای باغ هنوز به شکوفایی نرسیدهاند و در میان لالهها و گلها، چهرههای شاداب و خندان باقی نمانده است.
سینه روشندلان در گرد کلفت شد نهانطوطی ما را برای حرف میدانی نماند
هوش مصنوعی: دل روشندلان در گرد و غبار پنهان شده است و دیگر فضایی برای گفتن سخن طوطی ما باقی نمانده است.
کرد ازبس سرمه سایی نغمه زاغ و زغنعندلیب خوش نوایی در گلستانی نماند
هوش مصنوعی: به دلیل اینکه زاغ و زغن در تلاش هستند تا زیبا سرایی کنند، صدای خوش بلبل در گلستان به گوش نمیرسد و دیگر جایی برای او نمیماند.
پاک شد از آه خون آلود لوح سینه هادر سفال خشک مغز خاک، ریحانی نماند
هوش مصنوعی: دلهای مردم از درد و اندوه خالی و زلال شدهاند، در حالی که در دلهای خشک و بیروح زمین، هیچ نشانهای از زیبایی و طراوت باقی نمانده است.
کوه درد ما بساط آفرینش را گرفتاز برای دل تهی کردن بیابانی نماند
هوش مصنوعی: دردهای ما مانند کوهی بزرگ است که باعث شده جهان آفرینش برای ما خالی و بیثمر شود و دیگر چیزی برای دل خوش کردن در این بیابان وجود ندارد.
صبح دارد فیض خود را از سحر خیزان دریغقطره ای شیر کرم در هیچ پستانی نماند
هوش مصنوعی: صبح به سحرخیزان رحمت و برکت خود را عطا میکند، و حتی یک قطره از شیر کرم در هیچ پستانی باقی نمیماند.
در بساط آسمان از چشم شور روزگاراز رگ ابر بهاران مد احسانی نماند
هوش مصنوعی: در فضای آسمان، به خاطر دید بد روزگار، دیگر از رحمت و لطف بهاری که از دل ابرها میجوشید، خبری نیست.
سینه مجنون ما شد خارزار آرزودر میان نی سواران برق جولانی نماند
هوش مصنوعی: دل مجنون ما پر از آرزوهای درهم پیچیده و دردناک شده است، و در میان انبوه سواران نی، دیگر نشانی از درخشش و زیبایی جولان نمیبینیم.
دست ما و دامن شبها، که در روی زمیناز برای دادخواهی طرف دامانی نماند
هوش مصنوعی: دست ما به دامن شبها راست است، چون در این دنیا دیگر برای دادخواهی جایی نمانده است.
مژده باد سحر با گل نمی دانم چه بوداینقدر دانم درستی در گریبانی نماند
هوش مصنوعی: خوشحالیام از رسیدن صبح، اما نمیدانم چه برکتی در گلهاست. فقط میدانم که در واقعیت، چیزی در دامن زندگی باقی نمانده است.
جز حواس ما که هر ساعت به جایی می رودچهره آفاق را زلف پریشانی نماند
هوش مصنوعی: تنها حواس ما هستند که هر لحظه به جایی پراکنده میشوند و غیر از این، صورت زیبای طبیعت همیشه دچار بینظمی و پریشانی است.
بس که خشکی دیدم از بخت سیاه خویشتنصائب از ابر سیه امید بارانی نماند
هوش مصنوعی: به خاطر بداقبالی و مشکلاتی که در زندگیام تجربه کردهام، دیگر هیچ امیدی به تغییر وضعیت بهتر و ظهور خوشبختی ندارم.