غزل شمارهٔ ۴۱۲۲
هوش مصنوعی: این شعر به تصوير کشيدن غم و اندوه ناشی از پیری و از دست رفتن عمر میپردازد. شاعر با زبان استعاری، به اوضاع درونی خود اشاره میکند و از باقیماندن دردها و غمها در دلش سخن میگوید. او مانند درختی که ریشهاش در زمین است، به زندگی و امید به آینده اشاره میکند، اما در عین حال از غمهای بیشماری که بر دوشش سنگینی میکند، سخن میگوید. تصویر آشیانهای که یادگار اوست و یادآوری میکند که چگونه زندگی و عشق، با وجود زیباییها، میتواند پر از درد و غم باشد. در نهایت، شاعر به چالشها و مشکلاتی که در زندگی با آنها روبهرو بوده اشاره میکند و از همآوایی با درد و اندوه میگوید.
طی شد زمان پیری ودل داغدار ماندصیقل شکست وآینه ام در غبار ماند
هوش مصنوعی: زمان پیری از سر گذرانده شد و دل هنوز حزین و غمگین است. تجربهها روح مرا زخمی کرده و آینهام در گرد و غبار باقی مانده است.
چون ریشه درخت که ماند به جای خویششد زندگی وطول امل برقرار ماند
هوش مصنوعی: مانند ریشه درخت که در زمین باقی میماند، زندگی و امید به طول عمر هم پا برجا خواهد ماند.
ناخن نزد کسی به دل سر به مهر مااین غنچه ناشکفته بر این شاخسار ماند
هوش مصنوعی: کسی به دل ما علاقه ندارد و غنچهای که هنوز باز نشده، همچنان بر این درخت باقی مانده است.
زین پنج روزه عمر که چون برق وباد رفتغمهای بی شمار به این دلفگار ماند
هوش مصنوعی: این پنج روز زندگی که مانند برق و باد میگذرد، غمهای بیشماری را برای این دل نازک به جا گذاشته است.
زان سرو خوش خرام که عمرش درازباداز خویش رفتنی به من خاکسار ماند
هوش مصنوعی: از آن سرو زیبا و خوشپرواز که عمرش طولانی باد، تنها یاد و نشانهای برای من، انسان خاکی و حقیر باقی ماند.
خواهد گرفت دامن گل را به خون مااین آشیانه ای که ز ما یادگارماند
هوش مصنوعی: در اثر عشق و زیبایی، گلها به خون دل ما آغشته خواهند شد و این مکان که یادگاری از ماست، به همین دلیل دچار تغییر و تحول خواهد شد.
از خود برآی زود که گردد گزنده ترچندان که زهر در بن دندان مار ماند
هوش مصنوعی: هر چه زودتر از خودت فاصله بگیر، زیرا که تاخیر باعث میشود درد و گزندگی تو بیشتر شود، مانند زهر که در ریشه دندان مار باقی میماند.
غمهای من ز عشق سراسر نشاط شدغیر از غمی که بر دلم از غمگسار شد
هوش مصنوعی: غمهای من از عشق پر از شادی شد، به جز غمی که از طرف دلدردم من را آزار میدهد.
نتوان زمن به عشرت روی زمین گرفتگردی که بر جبین من از کوی یار گرفت
هوش مصنوعی: نمیتوان از من خواست که در دنیای مادی لذت ببرم، وقتی علامتی از عشق و محبت بر پیشانیام نشسته است که از محبوبم آمده است.
دست من ز رعونت آزادگی چو سروبا صد هزار عقده مشکل زکار ماند
هوش مصنوعی: دست من از غرور و خودبزرگبینی رها شده است، مانند درخت سرو که با وجود داشتن هزاران مشکل همچنان در کار و زندگی خود باقیمانده.
صائب زاهل درد هم آواز من بس استکوه غمی که بر دلم از روزگار ماند
هوش مصنوعی: صائب، درد و رنجی که دارم، همراهی همنوا با من کافی است. کوه غمی که از روزگار بر دلم نشسته، به تنهایی کافی است.