غزل شمارهٔ ۴۷۷۱
هوش مصنوعی: این شعر به بیان درد و غم ناشی از دوری از محبوب میپردازد. شاعر احساس میکند که زمین و خاکش نابود شده و هنوز دردی عمیق را در وجودش حس میکند. او از جام عشق و می باقی صحبت میکند و میگوید که در کنج خانهاش آتش عشق شعلهور است. با وجود گذشت زمان، بوی زلف محبوب هنوز در یادش مانده و تلخی آن عشق را احساس میکند. شاعر اشاره میکند که نشانهها و یادگارهای عشق و غم، همواره با او هستند و حتی در افکارش نیز این حس تلخ وجود دارد. همچنین، او به زیباییهای خاطراتش با محبوب اشاره کرده و میگوید که حتی در دوری، یاد او در دلش زنده است. نهایتاً، با وجود روشناییهای زندگی، بختش باز هم تاریک باقی مانده است.
خاک من بربادرفت ودردی آشامم هنوزتوتیا شد جام ومی باقی است درجامم هنوز
هوش مصنوعی: خاک من در باد پراکنده شده و من هنوز دردهای آن زمان را احساس میکنم. حالا که جام توتیا (جامی شفاف) به دستم است، هنوز می، یعنی خوشی و شادمانی واقعی، در آن وجود دارد.
زان فروغی کز رخش افتاد درکاشانه امآتشین تبخاله جوشد از لب بامم هنوز
هوش مصنوعی: از نوری که از چهرهاش به خانهام تابید، همچنان شعلهای آتشین از لب بامم میجوشد.
برگرفت از خاک بوی زلف اویک شب مرامشک می گرددشفق درنافه شامم هنوز
هوش مصنوعی: بوی زلف او را از خاک برمیدارم و یک شب بر من چنان میگذرد که مثل مشک عطرآگین میشود و هنوز در دل شامم، رنگی از آن احساس وجود دارد.
گرچه عمری شد درین بحر نمک افتاده اممی تراود همچنان تلخی زبادامم هنوز
هوش مصنوعی: با وجود اینکه مدت زیادی در این دریا غوطهور شدهام، هنوز هم تلخی و احساس بدی از گذشته در وجودم باقی مانده است.
نقش من شد محو وازآب گهر شوید دهنآن عقیق آبدار از بردن نامم هنوز
هوش مصنوعی: تصویر من به کلی ناپدید شده و مانند آب گوهری پاک میشود. وقتی نام مرا میبرند، لب آن عقیق درخشان به یاد من زیبایی خود را نشان میدهد.
شوخی مژگان او یک شب مر ا در دل گذشتتیغ بازی می کندهرموبراندامم هنوز
هوش مصنوعی: یکی از شبها، شوخی و لبخند مژگان او به دل من نشسته بود و حالا همچنان تاثیر آن در وجودم باقی مانده است. مثل تیغی که بر تنم فرود میآید، حس بازی و شوق در درونم ادامه دارد.
سالها شد گرچه آن وحشی غزال ازدیده رفتمی تپد برخاک چشم حلقه دامم هنوز
هوش مصنوعی: سالها از رفتن آن غزال وحشی میگذرد، اما هنوز چشمان من که در دام گرفتار شده، مانند مروارید میلرزد.
گرچه دیگ فکرمن ننشست چون دریا زجوشچون گهر درحلقه روشندلان خامم هنوز
هوش مصنوعی: هر چند که ذهن من آرام نگرفته و مانند دریا در حال جوشیدن است، اما من هنوز مانند جواهری در دست روشندلان نادان هستم.
سربه صحرا داد درآغازم آن زنجیرزلفتاکجا خواهدکشید از خط سرانجامم هنوز
هوش مصنوعی: در ابتدا، تمام وجودم را به دشت و طبیعت سپردم، اما هنوز نمیدانم این زنجیر مو که به من وصل است، مرا به کجا خواهد برد و سرانجامم چه خواهد شد.
زان سرانگشتی که هجر تلخ درکامم کشیدپوست اندازد سخن از تلخی کامم هنوز
هوش مصنوعی: از انگشت کوچکی که جدایی تلخ را به کام من وارد کرد، هنوز هم صحبت از تلخی آن کام میشود.
چون توانم گشت باوحشی غزالان همرکاب ؟می رسد گاهی به خاطر یادآرامم هنوز
هوش مصنوعی: چگونه میتوانم با غزالان وحشی همسفر شوم؟ گاهی یاد آنها به آرامی به ذهنم خطور میکند.
گرچه روشن کرد صبح دولتش آفاق راصائب از بخت سیه درپرده شامم هنوز
هوش مصنوعی: اگرچه صبحِ موفقیتش جهان را روشن کرده است، من هنوز به خاطر بخت بد خود در تاریکی شب ماندهام.