غزل شمارهٔ ۵۳۰۵
هوش مصنوعی: این شعر از نویسندهای ناشناس، احساسات عمیق یتیمی و عشق را بیان میکند. شاعر میگوید که اشکهای یتیمی بر چهرهاش جاری است و سینهاش به شدت مثل کشتی غرق شده در دریا میلرزد. او از درد و رنجی که در دلش احساس میکند، سخن میگوید که او را مانند موم به خود میگیرد. عشق او مانند داستانهای معروف فرهاد و مجنون نیست و در عوض، به جای نان و محبت، سنگ ملامت را در زندگیاش تجربه میکند. نگاه معشوق او را میسوزاند و او نیازی به دوری از نظارهاش ندارد. شاعر از تشنگی دلش و آرزوی دیدار معشوق صحبت میکند و میگوید که دیدن معشوق برایش از هر آتشینروزی بیشتر اهمیت دارد. در نهایت، او با وجود غمهایش، هنوز از عشق و زیباییهای آن غافل نیست و احساساتش را با اشکهای آتشین بیان میکند.
می دود اشک یتیمی بس که بر رخساره امسینه چون کشتی به دریامی زند گهواره ام
هوش مصنوعی: اشک یتیم مانند قطرات باران بر چهرهام سرازیر میشود، و قلبم مانند کشتیای در دریا نواش را طنینانداز میکند.
بس که درد او دل سخت مرا درهم فشردنقش می گیرد به خود چون موم سنگ خاره ام
هوش مصنوعی: درد او چنان مرا تحت فشار قرار داده که مانند موم به خود شکل میگیرد، در حالی که من سنگی سخت و مقاوم هستم.
سنگ طفلان چون فلاخن بال پرواز من استسختی دوران چه سازد بدل چون خاره ام
هوش مصنوعی: سنگهای کودکیام مانند تیرکهایی هستند که به من قدرت پرواز میدهند، اما سختیهای زندگی را نمیتوانم تحمل کنم زیرا مانند خار در بدنم هست.
نونیاز عشق چون فرهاد و مجنون نیستمبود از سنگ ملامت مهره گهواره ام
هوش مصنوعی: من به عشق نیازی ندارم مثل فرهاد و مجنون، بلکه از سنگی که ملامت میآوَرَد، ساخته شدهام و در گهوارهام خوابیدهام.
شرم رخسار تو می سوزد پرو بال نگاهنیست حاجت روی گردانیدن از نظاره ام
هوش مصنوعی: شرم و حیا بر چهرهات میتابد و من قدرت نگاه کردن به تو را ندارم و نیازی به دور شدن از تماشای تو احساس نمیکنم.
دانه من چون شرار از سنگ می آید برونفارغ است از فکر روزی مرغ آتشخواره ام
هوش مصنوعی: دانه من مانند جرقهای از سنگ خارج میشود و هیچ نگرانی از تأمین روزی ندارد، چون من مرغ آتشین هستم.
بیخودی چون غنچه در من دست و دل نگذاشته استمی کند باد سحر گاهی گریبان پاره ام
هوش مصنوعی: نه تنها به خاطر خودم بیدلیل، بلکه مانند غنچهای که هنوز شکفته نشده، دل و دستم را بر افراشته نگهداشتهام. در صبحگاهان، گاهی نسیم ملایم به من میوزد و چنان به من فشار میآورد که احساس میکنم لباس من را پاره میکند.
بیستون عشق چون من کارپردازی نداشتحیرت دیدار او کرد این چنین بیکاره ام
هوش مصنوعی: به عنوان یک کارپرداز عشق، کسی مانند من در بیستون عشق وجود ندارد. در نتیجه، وقتی او را دیدم، در حیرت و شگفتی فرو رفتم و حالا احساس میکنم که بیفایده و بیهدف هستم.
نیست ریگ تشنه لب را سیری از آب رواناز غم عالم نیندیشد دل غمخواره ام
هوش مصنوعی: تشنگی ریگها هیچگاه از آب روان سیراب نمیشود. دلم که پر از غم است، به مشکلات و دردهای دنیا فکر نمیکند.
دیدن یک روی آتشناک را صد دل کم استمن به یک دل عاشق صد آتشین رخساره ام
هوش مصنوعی: دیدن یک بار چهره سوزان او از هزار دل هم کم است، چون من با یک دل عاشق به اندازه صد چهره آتشین احساس میکنم.
بس که صائب ریزد از چشمم سرشک آتشینرشته شمع است گویی رشته نظاره ام
هوش مصنوعی: چقدر اشکهای دلم مانند آتش روان است که انگار شمعی را به آتش کشیدهام و همچنان مشغول تماشای آن صحنهام.