غزل شمارهٔ ۶۶۹۱
هوش مصنوعی: این شعر به بیان آرزوها و حسرتهای شاعر نسبت به عشق و زندگی میپردازد. شاعر کاشکی در میخانه با دوستان خود بود و از لذتهای نوشیدن شراب بهرهمند میشد. او از ناکامیها و غمهای زندگی و دوری از محبت و عشق شکایت میکند. شاعر به بیگانگیهای موجود در روابط انسانی اشاره میکند و حسرت میخورد که کاش آغوش عشق و صمیمیت وجود داشت تا مشکلات و جداییها را فراموش کند. در نهایت، او از آنچه در دل دارد، ناامید است و احساس تنهایی میکند.
خاک ما در گوشه میخانه بودی کاشکیحشر ما با شیشه و پیمانه بودی کاشکی
هوش مصنوعی: در گوشه میخانه، خاک ما وجود داشت و ای کاش سرنوشتمان با شیشه و پیمانه در هم میبود. ای کاش!
تا شدی محو از بساط آفرینش تخم شیدنقل مستان سبحه صد دانه بودی کاشکی
هوش مصنوعی: وقتی به طور کامل از دنیای آفرینش محو شدی، مانند دانهای از شید، به این سادگی و خوشی در حالتی سرمست و بیتوجه به همه چیز قرار میگیری که ای کاش این حالت همیشه ادامه داشت.
در غم روی زمین افکند معموری مراسیل دایم فرش این ویرانه بودی کاشکی
هوش مصنوعی: در اندوه چهرهی زمین، زندگیام را دچار تلاطم کرده است. سیل بیپایان، فرش این خرابه است و ای کاش که چنین نمیبود.
در حریم زلف، بی مانع سراسر می روددست ما را اعتبار شانه بودی کاشکی
هوش مصنوعی: دست ما در بین زلفهای تو به راحتی حرکت میکند، ای کاش فقط شانهای به ما اعتبار میبخشید تا این احساس را بهتر درک کنیم.
چند با بیگانگان عمر گرامی بگذرد؟آشنارویی درین غمخانه بودی کاشکی
هوش مصنوعی: چند وقت دیگری را با افراد بیگانه و دور از خود سپری کنم؟ ای کاش کسی آشنا در این خانه غم و اندوه بود.
حسن را دارالامانی نیست چون آغوش عشقشمع در زیر پر پروانه بودی کاشکی
هوش مصنوعی: حسن و زیبایی هیچگاه در امان نخواهند بود، زیرا عشق مانند شمعی است که پروانه به دور آن میچرخد و همیشه در خطر سوختن قرار دارد. ای کاش این عشق و زیبایی همیشه پایدار میماند.
آشنایی در محبت پرده بیگانگی استبا من آن ناآشنا بیگانه بودی کاشکی
هوش مصنوعی: رابطهی آشنایی در عشق، مانع از احساس بیگانگی میشود. به او که برایم ناآشنا بود، افسوس که ای کاش بیگانه نمیماندی.