غزل شمارهٔ ۶۸۴۲
هوش مصنوعی: این شعر به توصیف زیبایی و جذابیت معشوق میپردازد. شاعر با زبان شاعرانگی احساسات عمیقش را نسبت به محبوب ابراز میکند و از حضور او به عنوان منبع زندگی و طراوت یاد میکند. او به زیبایی و خاص بودن معشوق اشاره میکند و میگوید که این زیبایی همچون گوهری کمیاب از صدف بیرون نمیآید. شاعر حسرت میخورد که چگونه میتواند بار دیگر محبوب را ببیند و در عین حال به عشق و دلبستگی عمیقش اشاره میکند. در نهایت، او از معشوق میخواهد که با حضورش زندگیاش را پر کند و میگوید که هیج زمانی بهتر از حال نیست اگر محبوب به او بپیوندد.
رخ برافروخته دیگر به نظر میآییاز شکار دلگرم که دگر میآیی؟
هوش مصنوعی: چهرهات درخشانتر از قبل به نظر میرسد، آیا به خاطر کسی است که دلش را به تو داده و حالا به سوی تو میآید؟
از صدف گوهر شهوار نیاید بیرونبه صفایی که تو از خانه به در میآیی
هوش مصنوعی: در اینجا گفته میشود که مانند مرواریدی که در صدف وجود دارد، زیبایی و لطافت تو از هیچجا به دست نیامده و تنها وقتی که از خانه بیرون میآیی، به نمایش گذاشته میشود.
میچکد آب حیات از گل رخسار تراچشم بد دور که خوش تازه و تر میآیی
هوش مصنوعی: آب حیات از چهره زیبا و دلنواز تو پایین میریزد. از چشم بد دور باش که تو به چنان طراوت و تازگی به زندگی میزینی.
کیست گستاخ به روی تو تواند دیدن؟که عرقناک ز آیینه بدر میآیی
هوش مصنوعی: چه کسی جرات دارد به چهرهی تو نگاه کند، در حالی که زیبایی تو مانند قطرات عرق از آینه به بیرون میتابد؟
اثر از دین و دل و هوش خرامت نگذاشتدیگر از خانه به امید چه برمیآیی؟
هوش مصنوعی: دیگر هیچ نشانهای از دین، عشق و عقل در دلت باقی نمانده است. دیگر چرا از خانه بیرون میآیی و چه امیدی داری؟
چون کسی از تو برد سر به سلامت چو حباب؟که سبکبالتر از موج خطر میآیی؟
هوش مصنوعی: آیا وقتی کسی از تو دور میشود، میتوانی به راحتی و بدون نگرانی زندگی کنی؟ مثل حبابی که در آب به سر میزند، چرا که تو همواره در مواجهه با خطرات احساس سبکی و آزادی میکنی؟
من به یک چشم کدامین سر ره را گیرم؟که تو در جلوه ز صد راهگذر میآیی
هوش مصنوعی: من نمیدانم به کدام راه بروم، چرا که تو به قدری زیبا هستی که از هر سو مرا مجذوب میکنی.
چه عجب عاشق یکرنگ اگر نیست ترا؟که تو هردم به نظر رنگ دگر میآیی
هوش مصنوعی: عجب است که تو را عاشق یکرنگ نمیبینم، چون تو هر لحظه به شکلی متفاوت و با رنگی جدید به نظر میرسی.
کشته ناز تو در روی زمین کیست که نیست؟که چو خورشید تو با تیغ و سپر میآیی
هوش مصنوعی: در دنیای زمین، هیچ کس پیدا نمیشود که به خاطر زیبایی تو کشته نشده باشد، زیرا تو مانند خورشید با قدرت و شکوه خود از میان میآیی.
آنقدر باش که چون نی شوم از خود خالیگر به آغوش من ای تنگ شکر میآیی
هوش مصنوعی: تا آنجا پیش برو که مثل نی، از وجود خود خالی شوم. اگر تو به نزدیک من میآیی، ای تنگ شکر.
برنیامد مه رویت به می از پرده شرمکی دگر از ته این ابر تو برمیآیی؟
هوش مصنوعی: چهره زیبا و دلربایت هنوز به بهانه شرم از پشت پرده ظاهر نشده است. آیا دوباره از دل این ابرها، خود را نمایان خواهی کرد؟
از حیاتم نفس پا به رکابی مانده استمیرود وقت، به بالینم اگر میآیی
هوش مصنوعی: زندگیام به حالت نگرانکنندهای رسیده است و زمان در حال عبور است. اگر قصد دیدار من را داری، باید سریعتر بیایی.
ثمر از بید و گل از سرو نمایان گردیدکی تو ای سرو گلاندام به بر میآیی؟
هوش مصنوعی: میوه درخت بید و گلهای درخت سرو نمایان شدهاند، حالا تو ای درخت سرو با بدن زیبا، کی به آغوش من میآیی؟
شود آن حسن گلوسوز یکی صد چو شراربه کنار من دلسوخته گر میآیی
هوش مصنوعی: اگر آن زیبایی دلآزار به نزد من بیاید، همچون شراری که در کنار من میسوزد، قلبی که از عشق سوخته شده را به آتش میکشد.
وحشت از صحبت عاشق مکن ای تازهنهالکه ز پیوند نکوتر به ثمر میآیی
هوش مصنوعی: از ترس اینکه عاشق شوی، خود را نترسان، ای درخت جوان؛ زیرا از پیوند خوبتر، میوههای بهتری به بار میآوری.
جان نو در عوض جان کهن مییابدهرکه را در دم رفتن تو به سر میآیی
هوش مصنوعی: هر کسی که در لحظهٔ وداع تو را به یاد داشته باشد، جان تازهای به جای جان قدیمیاش به دست میآورد.
به چه تدبیر کسی از تو برومند شود؟نه به زاری، نه به زور و نه به زر میآیی
هوش مصنوعی: چگونه ممکن است کسی با تدبیر و فکر از وجود تو برخوردار شود؟ نه با درخواست و زاری، نه با قدرت و زور، و نه با پول و ثروت به دست میآیی.
این لطافت که ترا داده خدا، حیرانمکه چه سان اهل نظر را به نظر میآیی
هوش مصنوعی: این نازکی و زیبایی که خدا به تو بخشیده است، باعث تعجب من شده است که چگونه برای اهل علم و دانش، تو چگونه جلوهگری میکنی.
گشت خورشید جهانتاب ز مغرب طالعکی تو ای سنگدل از خانه به در میآیی؟
هوش مصنوعی: خورشید از سمت مغرب غروب میکند و آماده طلوع دوباره است. ای سنگدل، کی تو از خانهات بیرون خواهی آمد؟
جان ز شوق تو رسیده است به لب صائب راهیچ وقتی به ازین نیست اگر میآیی
هوش مصنوعی: عشق و شوق تو به قدری در وجودم رسوخ کرده که جانم به لبم رسیده است. هیچ زمانی به اندازه این لحظه برای من ارزشمند نیست، اگر که تو در حال آمدن هستی.