تناجی
صائب

شمارهٔ ۳۸۷

می خرامید و صبوح از می بی غش زده بودلاله ای بود که سر از دل آتش زده بود
ای مه عید کجا گم شده بودی دیروز؟که کمان ابروی من دست به ترکش زده بود