شمارهٔ ۴۷
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به عشق و درد دل خود اشاره میکند. او از معشوق میگوید که چگونه دلش به او رخنه کرده و آن را به کابوس و دیوانگی کشانده است. شاعر به رقیب هشدار میدهد که محبت معشوق را در دل او نکار، زیرا این عشق برایش ارزشمند است. او از مشاطه (زنان آرایشگری) میخواهد که در زلف معشوقش مداخله نکند و این نکته را میزند که دلها به هم گره خوردهاند. شاعر در تلاش است که سینهاش را با ناخن بکند تا به معشوق نزدیکتر شود و از ویرانی خود راهی به سوی او بیابد. او به ناچار به این واقعیت میرسد که ممکن است روزی از عشق او بیگانه شود، اما در حال حاضر حس میکند که عشق و آشنایی بیشتر از هر بیگانگی ارزش دارد. در نهایت، شاعر از دوستش میخواهد که درباره معشوقش زیاد صحبت نکند، زیرا مخاطبان ممکن است در خواب فرو روند و این داستان تمام نشود.
رخنه کردی دل به قصد جان من دیوانه رادزد آری بهر کالا می شکافد خانه را
هوش مصنوعی: تو به قلب من نفوذ کردی و قصد جان من دیوانه را داری. مثل دزدی که برای بهدست آوردن چیزی، به خانهای نفوذ میکند و آن را میشکند.
تخم مهر خال او در دل میفکن ای رقیببیش ازین ضایع مکن در سنگ خارا دانه را
هوش مصنوعی: ای رقیب، دیگر از محبت و عشق او در قلب من نکاه، زیرا که در دل من جایگاهی برای این احساسات ندارد. نگذار در دل من دانهای از این محبت بکارند، چرا که اثرش مانند دانهای در سنگ خواهد بود و بیثمر خواهد ماند.
خیز گو مشاطه کاندر زلف مشکینت نماندبس که دلها شد گره راه گذشتن شانه را
هوش مصنوعی: بیدار شو ای آرایشگر، زیرا در زلف سیاه تو چیزی نمانده است. به قدری دلها گرفتار شدهاند که دیگر هیچ راهی برای عبور شانه وجود ندارد.
می کنم سینه به ناخن کرده رو در کوی تومی گشایم روزنی سوی تو این ویرانه را
هوش مصنوعی: با دقت و اشتیاق، سینهام را به ناخن میزنم و در کوی تو، روزنهای به سوی تو باز میکنم تا این ویرانه را به زندگی بازگردانم.
عاقبت خواهم ز تو بیگانه گشتن چون کنمز آشنا پیش تو قدر افزون بود بیگانه را
هوش مصنوعی: در نهایت، چگونه میتوانم از تو جدا شوم؟ زیرا نزد تو، بیگانگان ارزش بیشتری دارند تا آشنایان.
عشق یکرنگی تقاضا می کند وین روشن استورنه شمع آتش چرا زد همچو خود پروانه را
هوش مصنوعی: عشق واقعی به صداقت و یکرنگی نیاز دارد و این موضوع کاملاً واضح است. در غیر این صورت، چرا شمعی که خودش میسوزد، پروانهای را که دوست دارد هم به سوی خود جذب کند؟
جامی از خود رفت زان بت قصه کم گوی ای رفیقمستمع در خواب شد کوتاه کن افسانه را
هوش مصنوعی: مستی از آن معشوق بر او چیره شده، بنابراین دیگر از او داستان نگو. ای دوست، شنونده! او در خواب است، پس داستان را کوتاه کن.