شمارهٔ ۳۳۰
هوش مصنوعی: شاعر در این ابیات به احساسات عمیق خود اشاره میکند. او از غم و اندوه ناشی از بیخبری از محبوبش مینالد و از درد عاطفیاش میگوید. شاعر به دوستش میگوید که در جستجوی سامان و آرامش نباشد، زیرا همه چیز در راه محبوبان فانی شده است. او از ضعف و ناتوانی بدنش شکایت میکند و آتش عشقش را توصیف میکند که جانش را میسوزاند. او بیان میکند که چه بسا کفر به زلف محبوبش برایش روشنتر از ایمان بوده است. در نهایت، شاعر درد و رنج دلش را با درد پزشک مقایسه میکند که نتوانسته درمانی برای او پیدا کند و رازهای درونش نمایان شده است.
گر نماند آن غنچه لب با من چنان خندان که بودشد مرا از شوق لعلش گریه صد چندان که بود
هوش مصنوعی: اگر آن غنچه لب دیگر با من شاد و خندان نباشد، اشکم به خاطر علاقهام به لبانش صد برابر بیشتر خواهد شد.
ای رفیق کوی زهد از من سر و سامان مجویخاک شد در راه خوبان هر سر و سامان که بود
هوش مصنوعی: دوست من، در مسیر پرهیزگاری به من نظم و آرامش نخواهی داد. هرچه که بود، بر سر راه خوبان به خاک تبدیل شد.
امشب افغانم ز چرخ ار نگذرد معذور دارچون ز ضعف تن نماند آن قوت افغان که بود
هوش مصنوعی: امشب از وضعیت خود گلهمندم، اما اگر ستارهها به من کمک نکنند، مرا ببخش. چون دیگر از قدرتی که قبلاً داشتم خبری نیست و از ضعف بدنم رنج میبرم.
چند سوزد جان من وه کآتش دل آب ساختیادگار تیر او در سینه هر پیکان که بود
هوش مصنوعی: جان من چقدر میسوزد و آتش دل چقدر سرد شده است، یادگاری از تیر او در سینهٔ هر پیکانی که وجود دارد.
گر شد ایمانم به کفر زلف شبرنگش بدلظلمت این کفر به از نور آن ایمان که بود
هوش مصنوعی: اگر ایمان من به خاطر زیباییهای زلفهای شبرنگش به کفر تبدیل شود، این کفر در تاریکیاش بهتر از آن نوری است که به من از آن ایمان میرسید.
عاجز آمد آخر از درد دلم مسکین طبیبگرچه کرد از مرحمت تدبیر هر درمان که بود
هوش مصنوعی: در نهایت، پزشک از درمان دردهای دل من ناامید شد، علیرغم اینکه با لطف و مهربانیاش تمام تلاشش را برای درمان انجام داد.
آه جامی زد علم چون چاک کردی سینه اشعاقبت شد آشکار آن آتش پنهان که بود
هوش مصنوعی: با آه و ناله، علم و دانش از دلش بیرون آمد، و وقتی که سینهاش را شکافتی، آتش پنهانی که در درونش بود، در نهایت آشکار شد.