شمارهٔ ۴۹۲
هوش مصنوعی: این شعر در قالب غزلیات بیان میکند که شاعر به احساس خود در برابر عشق و فراق میپردازد. او به تواضع و گدایی خود در برابر عشق الهی اشاره میکند و میگوید که برای نشستن در کنار محبوبش، به او دسترسی ندارد و تنها از دور نگاهش میکند. شاعر با اشاره به گذرا بودن زندگی و فانی بودن جسم، به این نکته میپردازد که در روز محشر، انسانها با سرنوشتهای متفاوت به محاکمه خواهند رفت. او به زیباییهای دنیا و زخمهای بیگناهان اشاره میکند و نسبت به عدالت و نبود آن در جامعه ابراز نگرانی میکند. در نهایت، شاعر نشان میدهد که امیدی به تغییر وضعیت و فریادی از دل ندارد.
شوخی که تاجداران بوسند خاک راهشسوی چو من گدایی مشکل فتد نگاهش
هوش مصنوعی: برخی از افراد با مقام و ثروت، حتی خاکی را که زیر پای یک گدا میافتد، میبوسند، اما برای من که در جایگاه گدایی هستم، دشوار است که حتی نگاه او را دریافت کنم.
من کیستم که خواهم پهلوی او نشینماین بس مرا که بینم از دور گاه گاهش
هوش مصنوعی: من چه کسی هستم که بخواهم در کنار او بنشینم؟ همین که از دور او را میبینم، برایم کافی است.
فرسوده قالب من همواره خاک بادابر هر زمین که باشد آمد شد سپاهش
هوش مصنوعی: بدن من همیشه فرسوده و کهنه است و به سرنوشت خاک دچار خواهد شد، چه در هر زمینی که قرار گیرد و چه در هر موقعیتی که پیش آید.
هر کس به مهر آن خط میرد رسد به محشرصد گونه سرخرویی از نامه سیاهش
هوش مصنوعی: هر کسی که به خاطر عشق و محبت به آن شخصی که خط (محبت) او را جذب کرده است، جان بسپارد، در روز قیامت با چهرهای درخشان و نورانی میآید، در حالی که نامه عملش را در دستانش دارد.
در گلستان خوبی برگ وفا مجوییدکز خون بی گناهان پرورده شد گیاهش
هوش مصنوعی: در فضای سرسبز و زیبا به دنبال وفا نباشید، زیرا این گیاه از خون افراد بیگناه روییده است.
من داد خود چه خواهم زان مه که نیست هرگزچون پادشاه ظالم پروای دادخواهش
هوش مصنوعی: من از آن ماهی که هیچگاه مانند پادشاه ظالم، به دادخواهی اهمیت نمیدهد، چه توقعی میتوانم داشته باشم؟
جامی ز کوی هستی بربست رخت گوییکز هیچ سو نیاید دیگر فغان و آهش
هوش مصنوعی: ردپایی از زندگی و هستی در اینجا نیست، گویی که از سرگردانی و غم خبری نیست و دیگر هیچ صدای ناله و فریادی به گوش نمیرسد.