شمارهٔ ۵۰۳
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از دلتنگی و فراق معشوق صحبت میکند و احساساتش را در قالبهای زیبا بیان میکند. او به ناخدا، که در کار هدایت کشتیاش است، هشدار میدهد که از خدا بترسد. از زاهدانی یاد میکند که در محراب خود به یاد زیبایی معشوق غافل میمانند. شاعر همچنین حسرت میخورد که پای معشوق را بر زمین فرش کرده و عمرش به سرعت میگذرد. او از بیسر و سامانی دلش در دوری معشوق میگوید و اینکه چگونه از خود و آشناهایش دور شده و حتی سگان معشوق را به عنوان آشنا میشناسد. در نهایت، شاعر از معشوق به عنوان پادشاه زیبایی یاد میکند و از او طلب رحمت دارد.
کشتی مرا ز هجر رخ جانفزای خویشای ناخدای ترس بترس از خدای خویش
هوش مصنوعی: ای ناخدای من، از دوری چهره دلربایت کشتیام به طوفان افتاده است، پس از خدای خود بترس و از او مدد بگیر.
زاهد که جا به گوشه محراب می کندگر بیند ابروی تو نماند به جای خویش
هوش مصنوعی: دینی که در گوشهٔ محراب به عبادت نشسته، اگر ببیند ابروی تو در جای خود باقی نمانده، دلتنگ خواهد شد. یعنی کسی که به خدا و عبادت مشغول است، وقتی به زیبایی معشوقش چشم میدوزد، ممکن است از کمالات الهی غافل شود و به او عشق بورزد.
حیف است بر زمین کف پای تو فرش کناز پرده های دیده من زیر پای خویش
هوش مصنوعی: حیف است که کف پای تو بر زمین باشد، به جای آن میتوان از پردههای چشم من برای زیر پای تو فرش کرد.
کوته فتاد رشته عمرم خدای رایک تار مو ببخش ز زلف دو تای خویش
هوش مصنوعی: عمر من به سرعت گذشته و تنها از خدا میخواهم که یک تار موی زیبای محبوبم را به من ببخشد.
دور از رخ تو ماند دلم بی سرود عیشبلبل چو گل ندید فتاد از نوای خویش
هوش مصنوعی: دل من از دوری تو بینوا و بیخنده است، مانند بلبل که وقتی گل را نمیبیند، از آواز خودش هم بیخبر میشود و افسرده میگردد.
از خویش و آشنا همه بیگانه گشته امتا دیده ام سگان تو را آشنای خویش
هوش مصنوعی: من از خودم و آشنایانم بیگانه شدهام، زیرا وقتی تو را دیدم، گویی سگها هم مرا به عنوان آشنا میشناسند.
تو پادشاه حسنی و جامی گدای توای پادشاه مرحمتی بر گدای خویش
هوش مصنوعی: تو پادشاه زیبایی و من گدایی در حضور تو. ای پادشاه، بر من گدای ناتوان خود رحمت کن.