شمارهٔ ۵۰۴
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از حسرت و اندوه ناشی از جدایی و عشق سخن میگوید. او به معشوقش اشاره میکند و از سادگی و بیپناهیاش در برابر محبت و سختیهایی که از این عشق متحمل شده، سخن به میان میآورد. احساس درونی او نشاندهنده وابستگی شدید به معشوق است و از زخمهای ناشی از بیوفایی و جدایی میگوید. شاعر همچنین از تحمل درد و ناتوانی خود در دوری از معشوق سخن میگوید و ابراز میکند که همه وجودش در پی وصال اوست. در نهایت، او از باطن خود و عشق بیپایانش به معشوق میگوید و این عشق را بزرگترین الماس زندگیاش میداند.
چون به خواری خواستی راند آخرم از کوی خویشکاشکی بارم نمی دادی ز اول سوی خویش
هوش مصنوعی: وقتی به ناچار تصمیم گرفتی که مرا از خانهات بیرون کنی، ای کاش اصلاً مرا به اینجا نمیآوردی.
آب رویم تا ز خاک پای توست ای سرو نازکس نبینم در همه عالم به آب روی خویش
هوش مصنوعی: من تا زمانی که خاک پای تو را در آب بگاوم، زندگی میکنم و جز تو هیچکس را در این دنیا نمیبینم.
با تو وصل ما همین باشد که از تیغ جفاخون ما ریزی و آمیزی به خاک کوی خویش
هوش مصنوعی: به همراهی تو همین کافی است که از ظلم و ستم تو، خون ما ریخته شود و با خاک کوی تو آمیخته گردد.
چون به شکل ابروی توست استخوان پهلویمکرده ام پیوسته دل را جای در پهلوی خویش
هوش مصنوعی: من به خاطر زیبایی ابروی تو، استخوان پهلوی خود را به شکل آن ساختهام و همیشه دل را در کنار خودم نگه داشتهام.
تا رخت را از صفا آیینه می دارند خلقبرنمی دارم سر از آیینه زانوی خویش
هوش مصنوعی: من هرگز سرم را از آینهای که زیبایی رخت را در آن به تصویر میکشد برنمیدارم، زیرا مردم همچنان به تماشای آن میپردازند.
گر نه چون موی میانت باشد اندر لاغریبگسلانم رشته جان از تن چون موی خویش
هوش مصنوعی: اگر موهای تو در لاغری و نازکی نباشد، مانند آن، من نیز میتوانم رشته جانم را از بدنم بگسلانم، همانطور که موهای خود را میشکافم.
قتل جامی غمزه را فرما به دست خود مکشزحمت او دور دار از ساعد و بازوی خویش
هوش مصنوعی: بیا به محضرت خدمت کنم و زحمتت را کم کنم؛ هرگز از طاقت خودت به زحمت نیفتی و به دیگران آزار نرسانی.