شمارهٔ ۶۸۰
هوش مصنوعی: این شعر درباره longing (دلتنگی) و عشق عمیق نسبت به محبوب است. شاعر آرزو دارد که چهره و قامت محبوبش را دیدار کند و اینکه دوری از او برایش سخت و شرمآور است. او توصیف میکند که غم و دلتنگی محبوبش دلش را تسخیر کرده و هر شب در خواب به یاد او میافتد. شاعر بیان میکند که عشق به محبوبش تنها هدف واقعی زندگیاش است و همه چیز دیگر صرفاً افسانه و فریب است. در نهایت، او از محبوبش درخواست شربت وصالی دارد تا آرامش یابد و حالش تغییر کند.
بود آیا که من آن شکل همایون بینمآن رخ فرخ و آن قامت موزون بینم
هوش مصنوعی: آیا میشود که من آن چهره زیبا را ببینم، آن صورت خوشبرخورد و آن اندام موزون را مشاهده کنم؟
زیستن دور ز روی تو نه از طور وفاستشرمساری که دگر روی تو را چون بینم
هوش مصنوعی: زندگی کردن بدون دیدن روی تو نشانه وفا نیست، بلکه شرمندهام که وقتی دوباره چهرهات را ببینم، چگونه خواهم بود.
تا گرفته ست غمت ملک دل از خیل سرشکهر شبی بر سپه خواب شبیخون بینم
هوش مصنوعی: غم تو به قدری در دل جای گرفته که شبها خواب آرام را از من گرفته و در هر خواب، گویی حملهای را میبینم.
باد از خنجر کین تو به صد پاره دلمگر نه هر لحظه در او مهر تو افزون بینم
هوش مصنوعی: باد سردی که از دشمنی تو میوزد، دل مرا به هزار پاره تقسیم کرده است؛ اما با این حال، در هر لحظه عشق تو را بیشتر و بیشتر در قلبم احساس میکنم.
داشت لیلی به همه حی عرب یک مجنونمن ز تو خلق جهان را همه مجنون بینم
هوش مصنوعی: لیلی همه را با جنون خود تحت تأثیر قرار داده است و من هم به خاطر تو، تمام انسانها را دیوانه میبینم.
نیست جز عشق تو مقصود ز هر گفت و شنیدهر چه جز آن همه افسانه و افسون بینم
هوش مصنوعی: مقصود و هدفی جز عشق تو در هیچ گفته و شنیدهای وجود ندارد و هر چه غیر از این را ببینم، تنها افسانه و جادو به نظر میرسد.
شربت وصل کرم کن که ز بیماری هجرجامی سوخته را حال دگرگون بینم
هوش مصنوعی: به من نوشیدنی بخورشید و لذت وصل را بچشان که از درد دوری، حال و روزم تغییر کرده و جانم در آتش سوخته است.