شمارهٔ ۶۸۴
هوش مصنوعی: شاعر بیان میکند که در شبها به یاد محبوبش غمگین و خاک بر سر میریزد، همانند سبزهای که صبح از خاک سر بر میآورد. او از شوق دیدن محبوبش در چمن میافتد و دامن گل را با خون دلش تر میکند. وقتی قد محبوبش را نمیبیند، به تماشای دیگر درختان میرود. عشقش به محبوب باعث شده که او به رغم فاصلهاش از ملت خود، دل به بتها بسپارد. او میگوید که عشق به محبوبش همچون اکسیر، او را از خاک به طلا تبدیل کرده و وقتی محبوبش نزدیک میشود، به شدت تحت تأثیر قرار میگیرد و زبانش هم گنگ میشود. او میگوید هرچند که با خود سخنها میگوید، وقتی محبوبش ظاهر میشود، نمیتواند حرف بزند. در انتها، به لحظهای اشاره میکند که محبوبش برایش عشوه میریزد و او از سادگیاش این سخن را باور میکند.
بس که شبها دور ازان گل خاک بر سر میکنمهمچو سبزه صبحدم از خاک سر بر میکنم
هوش مصنوعی: به خاطر دوری از آن گل، در شبها بر سر خاک میریزم و مثل سبزهای که در صبح، از خاک بیرون میآید، من هم دوباره از این خاک بلند میشوم.
در چمن میافتم از شوق رخش در پای گلدامن گل را ز خوناب جگر تر میکنم
هوش مصنوعی: من از شدت شوق به زیبایی او در میان چمن به زمین میافتم و به هنگام سرزدن به گل، دامن گل را از اشکهای دل خود مرطوب میکنم.
چون نمیبینم قدش را در چمن بر یاد اومیروم نظاره سرو و صنوبر میکنم
هوش مصنوعی: وقتی که قد او را در چمن نمیبینم، به یادش میروم و به تماشای سرو و صنوبرها میپردازم.
بستهام با آنکه اهل ملتم دل در بتانگرچه از خیل خلیلم کار آزر میکنم
هوش مصنوعی: من با وجود اینکه اهل ملتم، دل به بتها نمیزنم و با این حال، در کار آزر تلاش میکنم.
درد عشقت ساخت روی خاکساران را چو زریعنی اکسیر وجودم خاک را زر میکنم
هوش مصنوعی: درد عشق تو، حالت خاکی و فروتنانه من را به مانند طلا ارزشمند کرده است. به عبارتی، وجود من را از خاک به طلا تبدیل میکند.
چون تو پیش آیی زبان را قوت تقریر نیستگرچه هردم صد سخن با خود مقرر میکنم
هوش مصنوعی: وقتی تو نزدیک میشوی، دیگر نمیتوانم درست سخن بگویم، هرچند که همیشه با خودم هزاران حرف آماده کردهام.
میدهی عشوه که جامی خاصه من آن توامسادگی بین کین سخن را از تو باور میکنم!
هوش مصنوعی: تو با ناز و عشوه خود مرا جذب میکنی و به خاطر سادگیام، این حرفهایت را که مخصوص خودت است، حقیقت میپندارم.