شمارهٔ ۹۸۰
هوش مصنوعی: این شعر دربارهٔ عشق و جدایی است. شاعر در تلاش است به محبوب خود نزدیک شود، اما از فراق او رنج میبرد. او بیان میکند که عمرش در جستجوی محبوب سپری شده و از دوری او به شدت دلتنگ و دچار عذاب است. دلش پر از شعلۀ عشق است و با غم محبوب آشنا شده است. شاعر از این که دائماً در پی محبوبش است و نمیتواند او را فراموش کند، نگران است و از او میخواهد که از محبت خود کم نکند، زیرا او نمیتواند دوریاش را تحمل کند.
از سبزه بر گل خط می فزاییدل می فریبی جان می ربایی
هوش مصنوعی: از روی سبزه، بر گل خطی میکشی که دل را میفریبد و جان را میرباید.
هر دم چه آیی از دیده در دلخود را به مردم تا کی نمایی
هوش مصنوعی: هر لحظه که به چشم میآیی، در دل خود به دیگران چه مدت میخواهی نشان دهی؟
شد عمرم آخر در جست و جویتای عمر رفته آخر کجایی
هوش مصنوعی: عمرم به پایان رسید و من همیشه به دنبالت هستم. ای عمر که از من رفتهای، حالا کجایی؟
دور از تو جانم از تن جدا شدافغان ز دوری آه از جدایی
هوش مصنوعی: بدون تو جانم از تنم جدا شد و از دوری تو نالهای از دل برمیآید.
صد شعله از دل بر زد زبانهتا با غم تو کرد آشنایی
هوش مصنوعی: از دل من صد شعله شعله ور شد تا غم و اندوه تو را بهتر بشناسم.
شد بر من آن سر روشن که باشددر آشنایی صد روشنایی
هوش مصنوعی: به من آن آگاهی و شناختی رسید که در ارتباط با دیگران، صدها روشنی و روشنایی را به همراه دارد.
جامی مکن بس که از مهر خوبانچون با دل خود بس می نیایی
هوش مصنوعی: زیاد به خاطر عشق خوبان ناراحت نباش، زیرا دل تو به این عشق عادت کرده و به آرامش میرسد.