شمارهٔ ۲۵
هوش مصنوعی: این اشعار ابراز دلتنگی و درد جدایی شاعر از معشوقش است. او از صبای خوش خبر میخواهد که حال او را به یار دلستانش بگوید و یادآور میشود که وعدههای دروغی که به او داده شده، جانش را سوزانده است. خانهاش به خاطر زیبایی و حضور محبوب نورانی بود، اما این جدایی آن را تاریک کرده است. شاعر به فریاد و ناله آمده، اما معشوق گوشش به فریادهای او نمیرسد. او از بوسه و محبت لب معشوقش درخواست دارد تا درد دلش را تسکین دهد و میگوید که جدایی او مغز استخوانش را سوزانده است. در نهایت، شاعر از غزلسرایی میگوید که حال او را به تصویر میکشد و قصه عشقش را روایت میکند.
رو ای صبا و بگو یار دلستان مراکه وعده های دروغ تو سوخت جان مرا
هوش مصنوعی: ای نسیم، برو و به محبوب دلنشین من بگو که وعدههای دروغین تو جانم را به آتش کشیده است.
سرا و خانه ام از طلعت تو روشن بودسیاه ساخت فراق تو خان و مان مرا
هوش مصنوعی: خانه و دیار من به خاطر چهره زیبای تو روشن و نورانی بود، اما جدایی تو خانه و زندگیام را به تاریکی کشاند.
فغان همی کنم از داغ هجر تو شب و روزولی چه سود که تو نشنوی فغان مرا
هوش مصنوعی: من شب و روز از درد دوری تو ناله میزنم، اما افسوس که تو صدای نالهام را نمیشنوی.
ز ناله راز نهانم به روی روز افتادبیا ز خاتم لب مهر کن دهان مرا
هوش مصنوعی: از نالههای پنهان من، رازهایی برملا شد. بیا و از لبهای مهرآمیزت صحبت کن و کلماتم را به زبان بیاور.
چه سان جمالِ تو بینم ، اگر نه پاک کنیبه آستین کرم چشم خونفشان مرا
هوش مصنوعی: چگونه میتوانم زیبایی تو را ببینم، اگر این چشمهای گریهدار من را نپاک کنی؟
چراغ شام غمت را فتیله از چه کنمچو سوخت فرقت تو مغز استخوان مرا
هوش مصنوعی: چراغ شب غم تو را چگونه روشن کنم وقتی که جدایی تو به عمق وجودم آسیب زده است.
غزلسرایی جامی که حسب حال من استترانه ساخت به هر کوی داستان مرا
هوش مصنوعی: شاعر، با توجه به وضع روحی خود، در هر مکان و به هر کس داستان زندگیاش را روایت کرده و شعری سروده است.