شمارهٔ ۳۱۸
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به شدت از عشق و شوق خود صحبت میکند. او میگوید که اگر نتواند به محبوبش نگاه کند، بهتر است از دور او را ببیند. او احساس میکند که از دیدن محبوبش به تنگ آمده و خواهان این است که از آتش شوقش بسوزد. دل شاعر از غم عشق پر شده و شبها به یاد محبوبش آتش میافتد. او میگوید که از هجران محبوب در حال رنج کشیدن است و در نهایت به سخنانی میپردازد که فقط دلبر دانا میتواند آنها را درک کند. در کل، شعر حاکی از عواطف عمیق و درد عشق است.
چون تاب نیاری که به تو دیده فروزمآن به که به مژگان ز رخت دیده بدوزم
هوش مصنوعی: اگر نمیتوانم بر تو نگاه کنم، بهتر است که به یاد تو با مژگانم رخسار تو را ببندم.
تنگ آمدی از من مگشا در نظرم رویبگذار که از آتش شوق تو بسوزم
هوش مصنوعی: اگر از من خسته شدهای، لطفاً در جلوی چشمانم نایست. فقط یک بار دیگر چهرهات را نشانم بده تا بتوانم از شوق تو بسوزم.
خواهم چو مه نو ز تو انگشت نما شدزینگونه که کاهد غم تو روز به روزم
هوش مصنوعی: میخواهم مانند ماه نو به تو توجه کنم و تو را در روزهای آینده از غمها و ناراحتیها دور کنم.
دل خون شد و سر خاک به راه غم عشقتدر دل غم و در سر هوس توست هنوزم
هوش مصنوعی: دل به شدت غمگین شده و سرم در خاک آغشته به اندوه عشق توست. هنوز هم در دل درد و در سر آرزوی تو را دارم.
شب شعله آهم ز تو بر سقف علم زدهر نی شد ازان مشعله خانه فروزم
هوش مصنوعی: شب، آتش آه من به سقف آسمان سرایت کرد و هر نی، به خاطر آن شعله، خانهام را ویران کرد.
از کشمکش هجر کمانیست خمیدهاین تن که بر او خشک شده پوست چو توزم
هوش مصنوعی: این بدن که پوستش خشک شده، از درد جدایی مانند کمان خمیده است.
مو گفتم و جامی زمیان تو سخن راندجز خاطر دانا که کند فهم رموزم
هوش مصنوعی: من چیزی گفتم و جامی از میان تو حرف زد، جز کسی که آگاه است و میتواند رازهای من را بفهمد.