شمارهٔ ۳۶۱
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر عشق و شیدایی خود را نسبت به معشوقش بیان میکند. او میگوید که چگونه آماده است جانش را فدای سگهای معشوق کند. شاعر احساس میکند که نمیتواند از جایی که معشوق است دور شود و اگرچه ممکن است پشیمان شود، اما باز هم دلش میخواهد به نزد معشوق برود. او همچنین به احساس تنگی و محدودیتی اشاره میکند که بیسخنی معشوق برای او ایجاد کرده است. شاعر از عشق دیرینهاش صحبت میکند و میگوید که این عشق او را وادار میکند که هر روز به کوی معشوق برود. در نهایت، از معشوق میخواهد که زلفش را باز کند تا او بتواند از این تنگنا رها شود و به معشوق نزدیکتر گردد.
هر دم از کوی تو خواهم من شیدا برومجان سپارم به سگانت تن تنها بروم
هوش مصنوعی: هر لحظه از مسیر تو میخواهم با عشق به سوی تو بروم و جانم را برای سگهایت فدای تو کنم، حتی اگر به تنهایی بروم.
می شوم باز پشیمان که نه مقدور من استکه به جایی که تو باشی من ازانجا بروم
هوش مصنوعی: دوباره پشیمان میشوم، چون نمیتوانم از جایی که تو هستی دور شوم.
گرگشایند در روضه رضوان حاشاکه ازین در به تمنای تماشا بروم
هوش مصنوعی: اگر در بهشت از لذتها و زیباییها استقبال کنند، هرگز از این در به امید تماشای آنچه در انتظار است، خارج نمیشوم.
طوطیم بی سخنت زین قفس تنگ بجانبگشا لب که به شکر تو شکرخا بروم
هوش مصنوعی: پرندهام بیگفتگو با تو در این قفس تنگ به سختی زندگی میکند. پس لبهای خود را باز کن تا با محبت تو، شکر را بچشم و روح تازهای بگیرم.
با تو بیماری خود را چه دهم شرح که هستهر دو پیش تو یکی گر بزیم یا بروم
هوش مصنوعی: با تو درباره بیماریام چه بگویم وقتی که وضعیت من و تو برای هر دو یکی است، چه بروم و چه در کنار تو باشم.
عشق من با تو قدیمیست نیم چون دگرانکایم امروز به کوی تو و فردا بروم
هوش مصنوعی: عشق من به تو از زمانهای دور وجود دارد. امروز به محضر تو آمدهام و فردا دوباره از اینجا میروم.
چند گویی که برو جامی ازین دربگشاعقده زلف ز پای دل من تا بروم
هوش مصنوعی: چرا مرتب میگویی که در این در را باز کن و جامی بیاور؟ دلم از قید و بند زلف تو آزرده است و میخواهم بروم.