شمارهٔ ۴۷۲
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از عشق و دلتنگی برای معشوق سخن میگوید. او ابراز میکند که اگرچه فکر میکند معشوق نزدیک اوست، اما در واقع او غایب است و این غیبت او باعث رنجش و غمگینی شاعر میشود. او در تصویرسازیهایی از بوی گل و حضور معشوق در کنار خود، ابراز میکند که غم او بیپایان است و حتی در خواب نیز به یاد معشوق میافتد. شاعر آرزوی وصال و نزدیکی به معشوق را دارد و از ویران شدن خانه و دل خود به خاطر غیبت او سخن میگوید. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که حتی اگر به سبب عشق به معشوق به کفر هم متهم شود، این را بر دین و ایمان خود ترجیح میدهد.
گویی که منم یار تو ای جان و نباشیوز یاری اغیار پشیمان و نباشی
هوش مصنوعی: به نظر میرسد که من تنها همراه تو هستم، ای عزیز، در حالی که تو در کنارم نیستی و نگران نیستی که از دوستان دیگر دور بمانم.
بیچاره من آن دم که ز گل بوی تو آیدبر بوی تو آیم به گلستان و نباشی
هوش مصنوعی: من در لحظهای که عطر تو از گلها میآید، بیچارهام؛ به جستجوی تو به باغ میآیم، اما تو آنجا نیستی.
می میرم ازین غم که چو بینم مهی از دوردر خاطرم افتد که تویی آن و نباشی
هوش مصنوعی: غم بزرگی دارم از وقتی که چشمم به چهره زیبایی میافتد، چون یاد تو در خاطرم زنده میشود و میدانم که تو در آنجا نیستی.
آیم سوی میدان تو کز سر فکنم گویآه ار برسم بر سر میدان و نباشی
هوش مصنوعی: به میدان تو میروم تا گوی را به بالای سرم بیندازم، اما اگر تو آنجا نباشی، آهی میکشم.
درخواب شوم پیش تو گریان و بسوزمچون باز کنم دیده گریان و نباشی
هوش مصنوعی: در خواب پیش تو به حدی غمگین میشوم که از دلتنگی میسوزم و وقتی چشمم را باز میکنم و تو را نمیبینم، اشکهایم سرازیر میشود.
ویران کنیم خانه آباد که باشمآبادی این خانه ویران و نباشی
هوش مصنوعی: میتوانیم خانهای که آباد است را خراب کنیم تا من در این ویرانی زندگی کنم و دیگر تو در این آبادانی نباشی.
جامی ز بتان گر لقب کافری آمدبه زانکه شمارند مسلمان و نباشی
هوش مصنوعی: اگر به خاطر نوشیدن جامی از معشوقان به تو لقب کافر بدهند، این بهتر از آن است که به عنوان یک مسلمان شناخته شوی در حالی که حقیقتاً مسلمان نیستی.