شمارهٔ ۴۷
هوش مصنوعی: شاعر در این متن از احساس تنهایی و درد ناشی از جدایی از محبوبش سخن میگوید. او به نازکدلی و وابستگیاش اشاره میکند و میگوید که این جدایی بر او دشوار است. همچنین، از سکونت در نزدیکی محبوبش و آرزوی بازگشت او سخن میگوید. شاعر با اشاره به زخمهایی که از عشق خورده، بیان میکند که به این درد عادت کرده و از خداوند میترسد که بر او رحم کند. در پایان، او از دعایی میگوید که امیدش را در عدم آشنایی با دیگران برانگیخته است. کل شعر بیانگر مفهوم عشق و دلتنگی است.
رفت آنکه کام خواهم از لعل جانفزایتیک گام بس به فرقم از نعل بادپایت
هوش مصنوعی: کسی که وجودش برای من بسیار ارزشمند و دوستداشتنی است، رفته است. به خاطر همین، حتی یک قدم هم از فرمانش دور نمیشوم.
بستی قبا و رفتی بازآ که در فراقتبر من لباس هستی شد تنگ چون قبایت
هوش مصنوعی: تو پیراهن خود را بستی و رفتی، حالا برگرد که در دوریات، وجود من مثل پیراهنی شده که تنگ است و نمیتواند به راحتی راحتی کند.
خو کرده ام به تیغت از زخم او ننالمترسم که گر بنالم رحمی دهد خدایت
هوش مصنوعی: به زخمی که از تیغ تو خوردهام عادت کردهام و نمیخواهم شکایت کنم. میترسم اگر شکایت کنم، خداوند به من رحم کند.
هر سو که می خرامی با آنکه همچو سایهافتاده بر زمینم می آیم از قفایت
هوش مصنوعی: هر جا که بروی، من هم مانند سایهای بر زمین پشت سرت حرکت میکنم و به دنبال تو میآیم.
زان دم که خاص بینم جورت به آشنایانز اهل جهان نخواهم جز با خود آشنایت
هوش مصنوعی: از زمانی که تو را به خوبی میشناسم، دیگر از دنیا و مردم آن چیزی نمیخواهم جز اینکه فقط با تو آشنا باشم.
از بس که بر سر آید سنگم ز پاسبانانکردن توان حصاری پیرامن سرایت
هوش مصنوعی: به خاطر اینکه خیلی بر من فشار میآید و مانند سنگی از نگهبانان دور میشوم، نمیتوانم دیواری دور سرای خود بسازم.
جامی دعای خود را قدری ندید چندانکرد از زبان پاکان دریوزه دعایت
هوش مصنوعی: دعای جامی را کسی جدی نگرفت، اما او از دل پاکان به خاطر دعایش درخواست کرد و به این ترتیب از آنها یاری خواست.