غزل شمارهٔ ۴۱
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به جدایی از یار و حسرتی که به دل دارد، اشاره میکند. او میگوید که اگر شب و روز به پایان برسد و یار به وصالش برسد، باید آن را غنیمت شمرد زیرا بدون آنها، روزهای زیادی گذر خواهد کرد. شاعر از یار میخواهد که از او جدا نشود و اگر لحظهای بخواهد از جسم او خارج شود، حداقل تا زمانی که امیدی به دیدار یار وجود دارد، حاضر نرود. او به خاطر جدایی مداوم از یار و بیخبری از او، دچار حسرت و درد شده و در انتظار خبری یا پیامی از یار است. نهایتاً، او حتی امیدوار است که پس از مرگش یار به مزارش بیاید.
شب و روزی به پایان گر تو را در وصل یار آیدغنیمت دان که بی ما و تو بس لیل و نهار آید
هوش مصنوعی: اگر روزی فرصتی دست بدهد که با محبوبت باشی، آن را غنیمت بشمار، زیرا بدون ما و تو، شب و روز به راحتی میگذرد و هیچ لذتی ندارد.
شتابت چیست ای جان از تنم خواهی برون رفتندمی از جسم من بیرون مرو شاید که یار آید
هوش مصنوعی: ای جان، چرا اینقدر عجله داری؟ اگر میخواهی لحظهای از بدنم خارج شوی، لطفاً بیرون نرو، شاید که یار بیاید.
تو ای سرو روان تا از کنارم بیسبب رفتیشب و روز از دو چشمم اشک حسرت در کنار آید
هوش مصنوعی: ای سرو زیبای من، وقتی بیدلیل از کنارم رفتی، شب و روز اشک حسرت از چشمانم سرازیر میشود.
شدم دور از دیار یار و شد عمری که سوی مننه مکتوبی ز یار آید نه پیکی زان دیار آید
هوش مصنوعی: دور از سرزمین محبوبم ماندهام و سالهاست که نه نامهای از او به دستم رسیده و نه هیچ خبر و پیامی از آن دیار به من میرسد.
ازو هاتف به این امید دل خوش کردم و مردمکه شاید گاهگاهی بعد مرگم بر مزار آید
هوش مصنوعی: من به خاطر این صدا با امید دل را شاد کردم و تصور کردم که شاید پس از مرگم کسانی گاهی بر سر مزارم بیایند.