شمارهٔ ۶۰
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر حسرت و درد عشق خود را بیان میکند. او میان عشق و فقدان گرفتار شده و از بیوفایی معشوق و مرگ نزدیک به خود سخن میگوید. شاعر احساس میکند که اگر قدر و ارزشی در عشقش وجود داشت، معشوق او را نمیرانید. او به زیبایی معشوق اشاره میکند که جذاب و فریبنده است. همچنین از قمار جهل و نادانی سخن میگوید و از آتش تمدن و خرابیهایی که برای روابط انسانی به همراه داشته، گلایه میکند. در نهایت، شاعر آرزو میکند که در فضایی آرام و بهاری، همراه معشوقش میتواند از زندگی لذت ببرد.
میان ابرو و چشم تو گیر و داری بودمن این میانه شدم کشته این چه کاری بود
هوش مصنوعی: میان ابرو و چشم تو، فاصلهای وجود دارد و من در این فاصله گرفتار شدم. حالا نمیدانم چگونه به این وضعیت دچار شدم و قربانی این عشق شدم.
تو بیوفا و اجل در قفا و من بیماربمردم از غم و جز این چه انتظاری بود
هوش مصنوعی: تو بیوفایی کردهای و زمان هم در کمین است؛ من از شدت غم بیمار شدهام و فوت کردهام. دیگر چه انتظاری میتوان داشت؟
مرا ز حلقهٔ عشاق خود نمیراندیاگر به نزد توام قدر و اعتباری بود
هوش مصنوعی: اگر نزد تو ارزش و احترامی داشتم، هرگز من را از جمع عاشقان خود طرد نمیکردی.
در آفتاب جمال تو زلف شبگردتدلم ربود و عجب دزد آشکاری بود
هوش مصنوعی: در نور زیبایی تو، موهای شبانت دل مرا دزدید و جالب اینجا که دزد بسیار روشنی بود.
به هر کجا که ببستیم باختیم ز جهلقمار جهل نمودیم و خوش قماری بود
هوش مصنوعی: در هر جایی که دست به انتخاب زدیم و بسته شدیم، به خاطر نادانی خود، در قمار جهل بازی کردیم و این بازی برای ما بسیار سرگرمکننده و خوشایند بود.
تمدن آتشی افروخت در جهان که بسوختز عهد مهر و وفا هرچه یادگاری بود
هوش مصنوعی: تمدن مانند آتش پررنگی است که در سراسر جهان روشن شده و سبب از بین رفتن و سوختن تمامی یادگارهای عهد محبت و وفاداری گشته است.
بنای این مدنیت به باد میدادماگر به دست من از چرخ اختیاری بود
هوش مصنوعی: اگر کنترل این دنیا و سرنوشت در دست من بود، همه این تمدن را به باد میدادم.
میی خوریم به باغی نهان ز چشم رقیباگر تو بودی و من بودم و بهاری بود
هوش مصنوعی: در باغی دور از چشم حسودان، با هم شرابی مینوشیم، اگر تو و من در کنار هم باشیم و بهاری در حال اتفاق باشد.