شمارهٔ ۱۷ - مطایبه
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از دوستش که به او خشم گرفته، میخواهد که به او بازگردد. او میگوید که آنها زمانی یار و وفادار یکدیگر بودند و هیچ گناهی جز وفا نکردهاند. شاعر به دوستش یادآوری میکند که عهدی بسته بودند و اکنون این عهد شکسته شده است. او ابراز اشتیاق و عشق میکند و از دوست میخواهد که بازگردد؛ او آماده است تا همه چیزش را برای دوستش فدای کند و از او پذیرایی کند. شاعر در نهایت با بیان زیبایی، عشق و حسرت خود را به تصویر میکشد و میگوید که به خاطر او شعر میگوید.
ای از برما به خشم رفتهرخ بیسببی زما نهفته
هوش مصنوعی: ای کسی که به خاطر ما دلگیر شدهای، چهرهات بدون هیچ دلیلی از ما پنهان شده است.
ما را گنهی به جز وفا نیستبهر چه تو را هوای ما نیست؟
هوش مصنوعی: ما هیچ گناهی جز وفاداری به تو نداریم، اما تو هیچ علاقهای به ما نداری.
آخر نه من و تو یار بودیمبر عهد هم استوار بودیم
هوش مصنوعی: در نهایت، نه من و تو رفیق واقعی بودیم و نه به وعدههایمان وفادار ماندیم.
بهر چه ز ما گسستی ای دوستدر بر رخدوستبستیای دوست
هوش مصنوعی: ای دوست، هرچه از ما دوری گزینی، در آغوش دوست واقعی خود را پیدا خواهی کرد.
عهدی به هزار وعده بستیگر بستی عهد، چون شکستی
هوش مصنوعی: چندین وعده به من دادی و به من قول دادی، اما چنانچه به این وعدهها عمل نکردی، این عهد و پیمان بیمعناست.
بازآی که خاک پات گردمتو جان منی، فدات گردم
هوش مصنوعی: به من برگرد که من به خاطر تو حاضر هستم همهچیز را فدای تو کنم و در کنار تو به خاک پای تو بیفتم، زیرا تو روح و جان من هستی.
دستی بکشم به ساق پایتسیگار بپیچم از برایت
هوش مصنوعی: میخواهم با دستم به ساق پای تو بزنم و برایت سیگاری بپیچم.
جام عرقی دهم به دستتسازم ز خمار باده مستت
هوش مصنوعی: من یک جام عرق به دستت میدهم تا از حالت خمار باده بیرون بیایی و به مستی برسی.
بینم شب و روز با جلالتوز نشئهٔ چرس در خیالت
هوش مصنوعی: من شب و روز را با بزرگی و عظمت تو مشاهده میکنم و در خیال خود تحت تأثیر نشئهای از چرت و خواب به سر میبرم.
از بهر تو ای نگار بنگیگویم غزلی بدین قشنگی
هوش مصنوعی: به خاطر تو ای زیبای دلربا، غزلی به این زیبایی میسرایم.