شمارهٔ ۲۴۱
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از درد و رنج جدایی و فراغ از معشوق سخن میگوید. او به توصیف حسرتها و عذابهایی میپردازد که در اثر دوری از شمع وجود معشوقش به او دست میدهد. شاعر با تصاویری همچون خشکی دشت، طوفان، و آتش، به شدت احساساتش را بیان میکند و از آن میگوید که فقدان یار چقدر برایش دردناک و جانکاه است. او همچنین به حسادتی که از دوستیهای دیگر میبیند اشاره میکند و در نهایت اشاره میکند که این فراق حتی توان او را نیز میسوزاند.
مهی که شمع رخش نور دیدهٔ من بودز دیده رفت و مرا سوخت این چه رفتن بود
هوش مصنوعی: ماه که شمع زیباییهای تو بود، از چشمم دور شد و دل من را به آتش کشید. این جدایی چه نوع جدایی بود؟
مرا کشندهترین ورطهٔ محل وداعسرشگ رانی آن سر پاکدامن بود
هوش مصنوعی: پرکنندهترین و عمیقترین درد وداع برای من، اشکهایی بود که آن معصوم و پاکدامن بر صورتش میریخت.
فکند چشم حسودم جدا ز دوست چه دوستیکی که مایهٔ رشگ هزار دشمن بود
هوش مصنوعی: چشم حسود من از دوست جدا شد، چون دوستی که موجب حسادت هزاران دشمن است، به هیچ وجه قابل تحمل نیست.
کشید روز به شامم چه شام آن که دروستارهٔ سحر روز مرگ روشن بود
هوش مصنوعی: روز به شام کشید و این شب، شبی است که در آن ستاره سحر، روز مرگ را به روشنی نشان میدهد.
وزید باد فراقی چه باد آنکه ز دهربرندهٔ من بر باد رفته خرمن بود
هوش مصنوعی: باد جدایی وزید و چه اهمیتی دارد اگر آن چیزی که از دوران زندگیام به دست آوردهام، باطل شده و به باد رفته باشد.
رسید سیل فنائی چه سیل آن که رهشبه مامن من مجنون دشت مسکن بود
هوش مصنوعی: سیل نابودی نزدیک شده است، چه سیلی که مسیرش به آشیانه من است و من هم در دشت دیوانهوار زندگی میکنم.
برآمد ابر بلائی چه ابر آن که نخستترشحش ز برای خرابی من بود
هوش مصنوعی: ابر بلایی نمایان شده است، که چهرهاش در ابتدا برای نابودی من به بارید.
چو یار گرم سفر شد اگرچه شمع صفتبه باد میشد ازو هر سری که بر تن بود
هوش مصنوعی: وقتی یار به سفر میرود، گرچه مانند شمعی میسوزد و خاموش میشود، اما باز هم از او هر قسمتی که در تن دارد، با یادش زنده میماند.
بسوخت محتشم اول که از سپاه فراقستیزه یزک اندروی آتش افکن بود
هوش مصنوعی: محتشم اول به شدت ناراحت و پریشان شد، زیرا از نیروهای جداییطلبی که مانند آتش به جانش افتاده بودند، رنج میبرد.