شمارهٔ ۲۷۸
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از جدایی و درد ناشی از عشق سخن میگوید. او بیان میکند که با وجود بریده شدن پیوند عشقش، هنوز نمیتواند از یاد محبوبش دست بکشد. او تأکید دارد که اگرچه عشقش را در دوران هجران فراموش نکرده، اما این عشق درد و رنج زیادی برایش به همراه داشته است. شاعر همچنین به وضعیت خود اشاره میکند که در غم عشق، احساس رسوایی و اندوه میکند و حتی در مورد نیاز به قطع رابطه با این درد و رنج فکر میکند، اما در نهایت نشان میدهد که این کار برایش غیرممکن است.
با وجود آن که پیوند آن پری از من بریدگر ز مهرش سر کشم باید سرم از تن برید
هوش مصنوعی: با این که آن معشوق از من جدا شده است، اگر بخواهم عشق او را فراموش کنم، باید جانم را فدای این عشق کنم.
من نخواهم داشت دست از حلقهٔ فتراک اوگر سرم خواهد به جور آن ترک صید افکن برید
هوش مصنوعی: اگر سرم به خاطر آن ترک زیبا به خطر بیفتد، هرگز از رابطهام با او دست نخواهم کشید، حتی اگر به خاطر او دچار آسیب شوم.
من به مهرش جان ندادم خاصه در ایام هجرگر برم نام وفا باید زبان من برید
هوش مصنوعی: من بخاطر عشقش جانم را فدای او نکردم، به ویژه در روزهای جدایی. اگر بخواهم از وفاداریام حرف بزنم، باید زبانم را ببندم.
خلعت عشاق را میداد خیاط ازلبر تن من خلعت از خاکستر گلخن برید
هوش مصنوعی: خیاط بزرگ هستی، لباس عشق را به عشاق میبخشد و من نیز لباسی از خاکستر عشق را به تن کردهام.
در رهش افروخت اقبال از گیاه تر چراغدر شب تار آن که راه وادی ایمن برید
هوش مصنوعی: در مسیر او، شانس و سرنوشت مانند چراغی از گیاه تر در شب تار، نور افشانی کرده است. او که از راهی رسید که به وادی ایمن میانجامد.
کی بریدی متصل از دوستدار خویش دستگر توانستی زبان طعنهٔ دشمن برید
هوش مصنوعی: اگر بتوانی، زبان کسی را که به تو طعنه میزند ببُری، ابتدا باید از دوست خود جدا شوی.
محتشم را از غم خود دید گریان پیش اوگفت میباید ازین رسوای تر دامن برید
هوش مصنوعی: محتشم، وقتی گریان و غمگین را دید، به او گفت که باید از این عذاب و سختیهایی که به تو رسیده، جدا شوی و دامن خود را از این رسوایی برکنی.