شمارهٔ ۳۰۹
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به توصیف تجربهای عاشقانه میپردازد. او دیشب در خواب به یادی از معشوقش دچار میشود و با تصاویری از زلفهای او را در خیال میبیند. بیدار که میشود، حس درد و سوز دلش را احساس میکند. او اشاره میکند که عشق رازهایی دارد که برای هر کسی قابل درک نیست و این امور میتواند آدم را دیوانه کند. در نهایت، شاعر از عقل و هشیاری صحبت میکند و از دیگران میخواهد که از این رموز آگاه نشوند.
دوش در بزمم گذر کرد آن مه مجلس فروزروشنی بیرون نرفت از خانهٔ من تا به روز
هوش مصنوعی: دیشب آن دختر زیبا که نورانی و جذاب بود به مهمانی من آمده بود. او تا صبح در خانهام ماند و هرگز از آنجا نرفت.
دیشب از شست خیالش ناوکی خوردم به خوابروز چون شد خورد بر جانم خدنگ سینهسوز
هوش مصنوعی: دیشب در خواب تحت تأثیر خیال او قرار گرفتم و هوای روز که روشن شد، تیرهای غم از دل و جانم به سوی من پرتاب شد.
دیدمش در خواب کاتش میزند در خانهامچون شدم بیدار دیدم آه خود را خانه سوز
هوش مصنوعی: در خواب کسی را دیدم که آتش به خانهام میزند. وقتی بیدار شدم، متوجه شدم که نفس حسرت و اندوه خودم مانند آتش به جان خانهام افتاده است.
دوش گستاخانه زلفش را گرفتم در خیالدستم از دهشت چو بید امروز میلرزد هنوز
هوش مصنوعی: دیروز با جسارت زلف او را در خیال گرفتم، اما حالا از آن تجربهای که داشتم، دستم هنوز میلرزد و مانند بید میلرزم.
هرکه آگاه از رموز عشق شد دیوانه گشتمحتشم گر عاقلی کس را میاموز این رموز
هوش مصنوعی: هر کسی که به اسرار عشق پی برد، دیوانه شد. پس ای عاقل، این رموز را به کسی یاد نده.