شمارهٔ ۳۲۴
هوش مصنوعی: شاعر در این اشعار به شدت از عشق و دلتنگی خود برای معشوق میگوید. او از حال آشفتهاش به خاطر معشوق سخن میگوید و بیتابی خود را از زلفهای پریشان او توصیف میکند. شاعر به سراغ بتها میرود تا از حال دل خود بپرسد، اما از لبخند معشوقی که پنهانی خندان است، ناامید میشود. او در عشقش به شدت رنج میکشد و از پرسشهای زیاد ناامید شده است. در پایان، به محتشم میگوید که اگر حال او را میپرسد، باید بداند که او همچنان در انتظار معشوق و تشنه عشق اوست.
باز آشفتهام از خوی تو چندان که مپرستابها دارم از آن زلف پریشان که مپرس
هوش مصنوعی: من از رفتار و ویژگیهای تو به شدت نگران و مضطربم، بهگونهای که نیازی به پرسیدن ندارید. آنقدر تحت تأثیر زلفهای نامنظم و آشفتهات هستم که نمیتوانم تحمل کنم.
از بتان حال دل گمشده میپرسیدمخندهای کرد نهان آن گل خندان که مپرس
هوش مصنوعی: من از مجسمههای زیبای دلبرانه حال دل گمشدهام را میپرسیدم، که آن گلی که پنهانی میخندید، به من گفت که نه سؤال کن.
در تب عشق به جان کندن هجران شدهامناامید آن قدر از پرسش جانان که مپرس
هوش مصنوعی: در دردی که از عشق و جدایی دارم به جایی رسیدهام که از ملامت و سوالات محبوب به شدت ناامیدم، بهگونهای که دیگر نباید از من بپرسی.
محتشم پرسد اگر حال من آن سرو بگوهست لب تشنه پابوس تو چندان که مپرس
هوش مصنوعی: محتشم از حال من بپرسد، آنکه مانند سرو است. میگوید لب تشنهام به خاطر تو بسیار است، اما نپرس که چقدر.