بخش ۱۳ - حکایت
هوش مصنوعی: یزدجرد شهریار روزی در دکان باغ نشسته بود که تیر کوچکی به انگشتریاش برخورده و نگین آن را میشکند. تیر از کجا آمده بود مشخص نشد و هر چه جستجو کردند، نتوانستند منبع آن را پیدا کنند. یزدجرد از این حادثه ناراحت و نگران شد و به دانایان و نزدیکانش دربارهی معنا و نشانهی این اتفاق پرسید، اما هیچکس نتوانست توضیحی بدهد. پس از مدتی، به طور مشخص دریافته شد که این حادثه نشانهای از مرگ یکی از اعضای خاندان او در آینده نزدیک است.
گویند یزدجرد شهریار روزی نشسته بود بر دکان باغ سرای و انگشتری پیروزه در انگشت داشت. تیری بیامد و بر نگینهٔ انگشتری زد و خرد بشکست و از وی بگذشت و به زمین درنشست و کس ندانست که آن تیر از کجا آمد. هر چند تجسس کردند پدید نیامد. وی از آن غمناک و به اندیشه شد که «این چه شاید بوَد؟» چون از دانایان و ندیمان خویش بپرسید کس آن تاویل نمیدانست و آنک لختی دانست نیارست گفت. پس از آن بس روزگار نیامد که بمرد و ملک از خاندان او برفت.
هوش مصنوعی: یزدجرد، پادشاه، یک روز در دکان باغ نشسته بود و انگشتر قیمتی بر انگشت داشت. ناگهان تیری به سمت او آمد و بر سنگ انگشترش اصابت کرد و آن را شکست. تیر بدون اینکه کسی متوجه شود، به زمین افتاد و هیچکس ندانست که تیر از کجا آمده است. یزدجرد از این واقعه بسیار نگران و در فکر فرو رفت که این چه معنایی میتواند داشته باشد. وقتی از دانشمندان و دوستانش دربارهاش پرسید، هیچکس نتوانست تفسیر درستی از آن بدهد و آنهایی که کمی فهمیدند، جرات صحبت دربارهاش را نداشتند. بعد از مدتی کوتاه، یزدجرد درگذشت و سلطنت از خاندان او جدا شد.