غزل شمارهٔ ۱۷
هوش مصنوعی: این شعر درباره جستجوی امید و عشق انسانی است. شاعر از گمشدن در طلب و شوق خود صحبت میکند، به ویژه در راه ادب و عشق. او به شب و روزهایی که در آنها درد و اندوه احساس میکند اشاره میکند و در جستجوی گوهر ارزشمندی است که در دلشاد و سرزندهای نهفته است. علاوه بر این، شاعر به ننگ و سرافرازی و افتخاری که ممکن است از دست رفته باشد، فکر میکند. در نهایت، او به زندگی در صحرای عشق و دشواریهای طاعت و جستوجو در این مسیر اشاره میکند.
پای امیدم، بیابان طلب گم کردهایشوق موسایم، سر کوی ادب، گم کردهای
هوش مصنوعی: امید من در بیابان خواستهها گم شده و شوق من مانند موسی است که در مسیر ادب و معرفت گم شده است.
باد گلزار خلیلم، شعله دارم در بغلنالهٔ ایوب دردم، راه لب گم کردهای
هوش مصنوعی: من از نسیم خوشبو و دلپذیر گلزار پیام آورم، در دلم آتش عشق میسوزد و صدای نالهٔ ایوب را در خود دارم؛ به طوری که راه لبخند و شادی را گم کردهام.
میکند زلفت منادی بر در دلها که منگوهر خورشید در دامان شب گم کردهای
هوش مصنوعی: زلف تو به گونهای در دلها فریاد میزند که تو گنجی چون خورشید را در دل شب گم کردهای.
گوهر یکتای بحر دودمان دانشملیکن از ننگ سرافرازی، لقب گم کردهای
هوش مصنوعی: تو همچون گوهر گرانبهایی در دریاچه دانش هستی، اما به خاطر افتخار خود، نام و نشانی از خود به جای نگذاشتهای.
ای بهائی! تا که گشتم ساکن صحرای عشقدر ره طاعت، سر راه طلب گم کردهای
هوش مصنوعی: ای دوست! وقتی در بیابان عشق در جستجوی پذیرش و اطاعت هستم، تو در مسیر طلب گم شدهای.