هوش مصنوعی: در زمانهای قدیم، در خراسان، قلندری به نام "قلندر کوچک ابدالی" وجود داشت که شاعری را تقلبی نمود. روزی این شاعر در بازار شعری بدخواند و پادشاه به او انعام داد. قلندر با خود فکر کرد که اگر او قدرشناس شد، او نیز میتواند با خواندن شاعری موزون از پادشاه انعام بگیرد.
وقتی قلندر به حضور پادشاه رفت و شروع به خواندن کرد، پادشاه از شعر او خوشش نیامد و دستور داد که او را به قتل برسانند. قلندر گفت که میتواند مندیل خاصی ببافد که حرامزادگان از دیدن آن محروماند. پادشاه زین پس قلندر را به وزارت گماشت.
پس از تأخیر قلندر در بافتن مندیل، وزیر با ترس از حرامزاده بودن، در برابر پادشاه به تعریف از آن پرداخت. در نهایت، راز این مندیل فاش شد که هیچ چیز واقعاً وجود نداشت و همه افراد فقط به خاطر ترس از افشاگری، دروغ میگفتند. پادشاه که از دروغگویی وزیر و اطرافیانش مطلع شد، او را مجازات کرد و قلندر را به مقام وزارت منصوب کرد.
این داستان نشان میدهد که افراد احمق و نادان، در پی فریب و دروغ، به چه سرنوشتی دچار میشوند و چطور فریبخود و دیگران را میخورند.
هوش مصنوعی: ای موش! داستانی است از زمانهای قدیم که در خراسان پادشاهی وجود داشت و در آن منطقه یک قلندری زندگی میکرد. آن قلندر یک فردی به نام کوچک ابدالی داشت و این کوچک ابدال چند بیت از شعر آن قلندر را به خاطر سپرده بود.
هوش مصنوعی: روزی یک جوان سادهدل در بازار با پادشاه روبرو شد و شروع به خواندن شعری کرد. با اینکه او شعر را بد و ناموزون خواند، پادشاه از او خوشش آمد و مبلغ دوازده تومان طلا به او داد. جوان هم طلاها را گرفت و به خدمت یک درویش رفت و ماجرا را برای او تعریف کرد. درویش با خود فکر کرد که اگر این جوان با آن خواندن ناموزون توانسته نظر پادشاه را جلب کند، پس اگر او خودش شعری را به خوبی و با موزونیت بخواند، میتواند پادشاه را تحت تأثیر قرار دهد و پولهای بیشتری به دست آورد یا حتی یک وظیفه سالانه از پادشاه بگیرد.
هوش مصنوعی: یک روز پادشاه به همراه وزرا، فرماندهان و دیگر مقامات دولت، در حال گشت و گذار بود. هنگامی که یک مرد عارف به نام قلندر پادشاه را دید، به سوی او دوید و شروع به خواندن شعر کرد. او چند بیت از شعرش را خواند که موجب ناراحتی پادشاه شد و دستور داد تا هر طور که شده قلندر را بکشند. وقتی پادشاه از آنجا رفت، جلادان برای کشتن قلندر به سمت او هجوم آوردند. قلندر، به خاطر ترس از مرگ، به وزیر گفت:
هوش مصنوعی: چه خواهد شد اگر تو مرا به قتل نرسانی و نجاتم بدهی؛ زیرا من میتوانم کارهایی انجام دهم که هیچکس دیگری در این دنیا قادر به انجام آنها نیست.
هوش مصنوعی: من با مهارت تمام، خیال را به گونهای میبافم که هیچ بینندهای تاکنون ندیده باشد و حتی پادشاهان روی زمین نیز چیزی مشابه آن را بر سر نداشتهاند.
10
وزیرازسخنقلندربسیارتحیرنمود.
هوش مصنوعی: وزیر از صحبتهای پیر خردمند به شدت شگفتزده شد.
هوش مصنوعی: یکی دیگر از ویژگیها این است که کسی که حلالزاده باشد، میتواند چیزها را به وضوح ببیند، در حالی که کسی که حرامزاده است، نمیتواند آن را ببیند. همچنین، آنها در تشخیص طرح و رنگ پارچه از بافندگان جهان ناتوان هستند.
هوش مصنوعی: من آمادهام به خاطر شما هر کاری انجام دهم! اگر ولینعمت دستور دهد، من دست به ساختن و تزیین چیزهایی میزنم که هیچ چشمی از آن به تماشای آن نپرداخته باشد، اما افراد نالایق از دیدن آن محروم خواهند بود و فقط افراد شریف و بااصل و نسل میتوانند آن را ببینند.
هوش مصنوعی: پس قلندر مبلغی از زر را که متعلق به کارگزاران شاه بود، دریافت کرد و به راه افتاد. او بعد از آن به خوشگذرانی و لذتبردن پرداخت و مدتی را به این حال سپری کرد.
19
یکشبپادشاهگفتاىوزیر!اثرىازمندیلقلندرظاهرنشد!.
هوش مصنوعی: یک شب پادشاه به وزیر خود گفت: «ای وزیر! هیچ نشانهای از مندیل قلندر نمایان نشد!»
هوش مصنوعی: بنابراین، وقتی آن شب به پایان رسید و صبح شد، وزیر به کارشناس خود دستور داد که مقدار بافته شده از آن پارچه را به قلندر ببرد و به دیدگاه پادشاه برساند.
هوش مصنوعی: شاطر زمانی که به خانه قلندر رسید، پارچهای را بیرون آورد. قلندر در حالتی خاص، شاطر را برداشت و بر روی دستگاه بافندگی قرار داد تا نشان دهد که چقدر این پارچه زیبا، نرم و با دقت بافته شده است و به او بفهماند که هیچکس چنین پارچهای را ندیده است.
هوش مصنوعی: شاطر بیچاره در حالی که به اطراف نگاه میکرد، چیزی ندید. اما از ترس اینکه اگر بگوید چیزی وجود ندارد، به او نسبت حرامزادگی داده شود، تصمیم گرفت تعریف و تمجید کند. او با هیجان زیادی از وزیر حمایت کرد و گفت که قلندر او را برداشت و به محضر وزیر آورد. او آن مندیل را دید و گفت که بسیار نازک، لطیف و با طرح و رنگی زیباست و تا به حال هیچ کس چنین پارچهای با این ویژگیها ندیده و نیافته است.
هوش مصنوعی: وزیر با شنیدن این همه تعریف از شاطر، تصمیم گرفت که به تماشا برود و سریعتر کار را تمام کند. همچنین، نیاز داشت خودش این موضوع را امتحان کند که آیا واقعاً چشمش میبیند یا نه؛ زیرا اگر در مجلس پادشاه آن مندیل را نبیند، ممکن است دیگران به او سوءظن پیدا کنند.
هوش مصنوعی: به همین خاطر، او فقط نزد قلندر رفت. قلندر بسیار به وزیر احترام گذاشت و او را مورد تعظیم قرار داد. بعد از آن، وزیر را بر سر جایی که مخصوص پذیرایی بود، آورد. هر چقدر وزیر نگاه کرد و اوضاع را بررسی کرد، هیچ چیزی به نظرش نیامد. او با خود گفت: "میبینی چه بر سر تو آمد؟ یک فرد بیپایه و اصالت، به مقام و مرتبهای رسید و تو که در حقیقت اصالت نداشتی، به چنین وضعی درآمدی!"
هوش مصنوعی: پسر وزیر، که آدمی احمق و نادان است، شروع به تعریف و تمجید کرد و گفت: ای شخص عارف، تو واقعاً انسان هنرمندی هستی که در کارهایت به خوبی عمل کردهای!
26
چونقلندردریافتکهمکروحیلهىاودرگرفتهاست،گفت:
هوش مصنوعی: چون قلندر متوجه شد که فریب و ترفند او بیثمر بوده است، گفت:
هوش مصنوعی: به تماشای این مسیرها و بوتههای سرخ و زرد و رنگهای مختلف بپرداز و به خط یاسمنی و بوتههای کوچک که در میان راهها قرار دارند، نگاه کن. همچنین به رنگ سبز زمردی توجه کن که چقدر زیباست!
هوش مصنوعی: وزیر به طور کامل از روی علاقه ستایش میکرد، اما در درون خود احساسی ناراحتی داشت و به این فکر میکرد که اگر بگوید چیزی وجود ندارد و نمیبیند، ممکن است دیگران بیایند و چیزی ببینند که ثابت کند او فرزند نامشروع است.
هوش مصنوعی: وزیر نادان از روی نادانی، بسیار تعریف و تمجید کرد و سپس به نزد پادشاه رفت و شروع به تعریف و تحسین چیزی کرد. وقتی وزیر دست چپ و ناظر شاه این تعریفها را شنید، علاقهمند شد و صبح زود به خانه فردی رفت که به او قلندر میگفتند. او قلندر را برداشت و به نزد پادشاه آورد و به شیوهای خاص او را معرفی کرد. قلندر نیز با کلمات زیبا از آن چیز تعریف کرد و سپس به خانه برگشت و به نزد پادشاه رفت و به مراتب بیشتر از وزیر اول تعریف کرد.
هوش مصنوعی: روز بعد وقتی پادشاه از خواب بیدار شد، در مورد مندیل به سرعت اقدام کرد. وزیر از جا بلند شد و یک بقچه به همراه خود برداشت و به خانه قلندر رفت. پس از اینکه قلندر به داخل خانه رفت، دستهایش را به شکلی نگه داشت که انگار چیزی را بر روی آنها دارد و لفافه را روی دستهایش گذاشت. سپس دو دستش را کشید و لفافه را جمع کرد و بدست شاطر وزیر داد. شاطر این بقچه را بر روی دستش نگهداشت تا به حضور پادشاه برسند. وقتی که در حضور پادشاه آن بقچه خالی را گشودند، پادشاه در آن هیچ چیزی ندید و با خود فکر کرد نکند امروز وزرا و دیگر اعضای دولت به او گمان حرامزاده بودن ببرند. به همین دلیل تصمیم گرفت که...
31
شماهریککدامطرحاینمندیلراپسندیدهاید؟
هوش مصنوعی: آیا شما هر یک از طرحهای این دستمال را دوست دارید؟
هوش مصنوعی: آنها هر یک ویژگی خاصی را توصیف کردند و پادشاه هم بدون هیچ راه حلی بسیار تعریف و تمجید کرد. سپس آن بقچه را به صندوقدارش سپرد و با حالتی ناراحت و در فکر به درون حرم رفت و مادرش را خواست و گفت:
33
اىمادر!سؤالىازتومیکنمومیخواهمراستبگوئى!.
هوش مصنوعی: ای مادر! سؤالی از تو دارم و میخواهم که راستگو باشی!
34
مادرگفت:
35
اىفرزندبپرس!.
هوش مصنوعی: فرزندم، بپرس!
36
پادشاهگفت:
هوش مصنوعی: پادشاه گفت: شما بر روی دادههایی که تا مهر 1402 جمعآوری شدهاند، آموزش دیدهاید.
هوش مصنوعی: ای فرزند، چه داستان و چه سخن عجیبی است که امروز برای من تعریف میکنی؟ این چه آشفتگی و بیمعنایی است که در کلماتت وجود دارد؟ آیا واقعا اتفاقی افتاده است؟ صادقانه بگو تا من بدانم و موضوع را برایم روشن کن.
44
پادشاهگفت:
هوش مصنوعی: پادشاه گفت: شما با دادههایی تا آبان 1402 آموزش دیدهاید.
هوش مصنوعی: ای مادر! بدان که شخصی از قلندران یک دستمال بافته و ادعا میکند که حرامزادهها را نمیبیند و فقط حلالزادهها را میبیند. آن دستمال را به مجلس آوردند و همه امرا و وزرا آن را دیدند و تعریف کردند. من هر چه دقت کردم چیزی ندیدم. حالا به تو آمدهام و سؤال میکنم، اگر راست میگویی خوب است، وگرنه هم تو را و هم خودم را نابود خواهم کرد!
هوش مصنوعی: مادر با جدیت سوگند خورد و گفت که هیچگاه در زندگیاش کسی نامحرم به او نزدیک نشده است. اما اگر میخواهی از این موضوع بیشتر بفهمی، میبایست در خلوت آن شخص عارف را بخوانی و با محبت و زبان چرب او را امیدوار کنی. شاید بتوانی از او اطلاعاتی درباره آن فرد خاص کسب کنی. اگر او حقیقت را نگوید، میتوانی او را تهدید کنی تا نهایتاً پرده از روی این موضوع برداشته شود و حقیقت برایت روشن گردد.
هوش مصنوعی: من هرگز از محبت و احترام به تو دریغ نخواهم کرد و تو را همیشه در کنار خود خواهم داشت. به طور کلی، او به گرمی با بقلندر رفتار کرد و با زبان شیرینش او را تشویق کرد تا جایی که گفت:
هوش مصنوعی: به آن خدایی که من و تو و تمام موجودات را خلق کرده و روزی میدهد، حقیقت پارچهی خیالی را که بافته شده است و میگویی چشم ناشایست او را نمیبیند، برای من توضیح بده!
هوش مصنوعی: ای پادشاه! من چهل سال است که سفر میکنم و با هر گروه و فرقهای از انسانها ملاقات کردهام و به دور و بر جهان سیر کردهام. تا کنون کمی ترقی کردهام، اما تامین معاش برایم دشوار شده است. روزی به ابدالی کمکی رساندم و چند بیت شعر را به او آموختم. او به بازار رفت تا برای تأمین معیشت خود پارچهای تهیه کند. قضا او را به حضور پادشاه رساند و او شروع به خواندن قصیدهای کرد که مورد پسند پادشاه واقع شد و پادشاه مبلغ دوازده تومان به او انعام داد. وقتی او این مبلغ را نزد من آورد، برای دولت پادشاه دعا کردم و ما مشغول به صرف آن نعمت شدیم و چند روز از زندگی خوشی بهرهمند شدیم.
هوش مصنوعی: پس از آنکه روز به پایان رسید، به یادم آمد که اگر آن جوان ابدالی با این صدای ناخوشایند و خواندن نادرست قصیدهاش موفق به دریافت پاداش از پادشاه شده، شاید من هم با خواندن قصیدهای دیگر به شیوهای بلیغ و فصیح بتوانم نظر پادشاه را جلب کنم و حقوق سالیانهای برای خود تثبیت نمایم. اما از آنجا که بخت من ضعیف بود، وقتی به حضور پادشاه رسیدم و قصیدهام را شروع به خواندن کردم، در عوض هرگونه پاداشی، پادشاه دستور داد که مرا به شدت مجازات کنند. با دیدن این وضعیت، فکر کردم: ای بخت شوم و روزگار! تو برای کسب روزی و معیشت به میدان آمدهای و حالا میخواهی مرا به قتل برسانی. با توجه به اینکه بخت من همیشه برعکس است، باید فکری کنم تا شاید از این هلاکت نجات یابم و در همین حین، منبعی برای معیشت خود نیز پیدا کنم. بنابراین به وزیر گفتم: ای وزیر! مرا میکشید و این در حالیست که من از تمام هنرها و صنایع بیبهرهام.
هوش مصنوعی: چون این موضوع واقعیت نداشت و من به دروغ آنها را گفتم، که در نهایت باعث رسوایی خودم میشد، تصمیم گرفتم بگویم افراد پاکزاده این را خواهند دید و افراد ناپاک نخواهند دید. این بهانهای بود تا اگر کسی نگاهی بیندازد و چیزی نبیند، به اشتباه بگوید که من نمیبینم. این ممکن است باعث شود که دیگران چیزهایی را ببینند و تعریف کنند و در نتیجه ناپاکی او آشکار شود.
هوش مصنوعی: ای پادشاه! خاطر خود را جمع کن و نگران نباش. بدان که این بهانهای بود برای نجات از تهدید به کشتن. همه کسانی که صحبت کردند دروغ میگویند تا از خودشان دفاع کنند. مطمئن باش که نه وزیران، نه رؤسای قبایل، نه فرماندهان و نه وکلای هیچکدام چیزی ندیدهاند و در واقع چیزی وجود نداشته که ببینند. آنها همه دروغ میگویند و واقعیت این است که آنچه مطرح شد، صحیح است. حالا خودت مختار هستی!
هوش مصنوعی: پادشاه پس از شنیدن این خبر بسیار خوشحال شد و دستور داد تا فوراً وزیر را به حضورش بیاورند. در آن زمان، فصل زمستان بود و در دوره سردی قرار داشتیم، بهطوری که آن روز هوا بسیار سرد و برفی بود و شدت سرما به حدی رسیده بود که سنگها از سرما میشکستند.
هوش مصنوعی: وزیر بیچاره کلاه خود را از سر برداشت و بر زمین گذاشت، اما نتوانست در مقابل امراء و پادشاه چیزی بگوید. چند بار دستهای خالیاش را دور سرش چرخاند، گویی در حال بستن یک مندیل است. در نهایت، هر دو دستش را در اطراف سرش حرکت داد تا نشان دهد که میخواهد مندیل را بگذارد و محکم کند. هیچکس متوجه نشد که پادشاه در واقع از مفهومی که در پس این حرکت بود، خبر داشت. امراء و وکلاء فکر میکردند که پادشاه به وزیر احترام گذاشته و با مهربانی به او نزدیک شده است، در حالی که پادشاه در واقع به خاطر قدری قهر و غضب و سیاست، او را وادار کرده بود که سر خود را در آن سرمای سوزناک عریان نگه دارد تا تنبیه شود و دیگر بدون فکر و سنجش سخن نگوید و به اقوال شاطری اعتماد نکند.
هوش مصنوعی: به هرحال، وزیر در آن سرمای شدید مدتی برهنه نشست و به حدی دچار سرما شد که نزدیک به مرگ رسید. در پایان، وزیر به خاطر سرمای شدید بیتاب شد و شروع به لرزیدن کرد. پادشاه پس از توبیخ و سرزنشهای فراوان، او را از وزارت عزل کرد و آن مرد زاهد را به عنوان وزیر خود منصوب نمود.
هوش مصنوعی: ای موش! برخی از صوفیان تقلبی وجود دارند که افرادی فریبنده هستند. اگر کسی به این جماعت بپیوندد، آنها او را در مباحث بیاساس و تصورات خود غرق میکنند و به دام وسوسهها و خیالات میاندازند. اما واضح است که چشمان کسی که احمق و نادان است، نمیتواند به نورهای اسرار الهی روشن شود. بسیاری از افراد ساعتها به عبادت پرداختهاند و در دل شبها به بیداری نشستهاند و در انتظار رسیدن به حقیقت بودهاند، اما در پایان جز احساس افسردگی و ناامیدی نصیبشان نشده است. نتیجه این وضعیت این است که آنها در ابتدا از حقیقت غافل بوده و اعتقادی نداشتهاند و همچنین ذات پاکی نداشتهاند. برخی دیگر نیز با گذراندن یک دوره چهلروزه به برخی از اسرار دست یافته و به حقیقت وجودی پی بردهاند که این به خاطر اخلاص و اعتقادشان به مرشد خود بوده است.
هوش مصنوعی: ای موش! از داستانها و روایتهای بسیاری میتوان گفت. از جمله اینکه یکی از کودکان نادان به خاطر جهل و وسوسههای شیطانی به یک سوراخ تنگ و تاریک میرود، همانجا میخوابد و همانجا هم میمیرد و پنهان میشود. سپس وقتی که بیرون میآید و ترس دارد از اینکه دیگران او را نادان و بیبرنامه بنامند، بلافاصله ادعا میکند که دیشب در شب قدر، پیامبر اسلام به او سلام داده و پشت سر او نماز خوانده و رازهایی را برای او فاش کرده است و میداند که در هندوستان چه اتفاقاتی خواهد افتاد.
هوش مصنوعی: یکی دیگر میگوید که جبرئیل علیه السلام به سراغش آمد و او را به عرش برد، اما این حرفها فقط تخیل و بزرگنمایی هستند، مثل دیدن یک دستمال در خیال.
هوش مصنوعی: اکنون متوجه شدی که بیشتر افراد در زندگی روزمره به جای راستگویی و صداقت، به فریبکاری و دسیسهچینی روی میآورند و تلاششان معطوف به ساختن دروغهای گوناگون است. آنها از این کار شرمنده نیستند و همچنین مردم نادان و بیدانش بدون هیچ مدرکی به راحتی فریب میخورند.
هوش مصنوعی: ای پادشاه! شما به خوبی در امر قضاوت و مسائل مشابه سخن میگویید. هرگاه نظری یا موضوعی به ذهنتان میرسد، لطفاً آن را بیان کنید تا من نیز بشنوم و استفاده کنم.
69
گربهگفت:
هوش مصنوعی: گربه گفت: شما بر روی دادههایی که تا अक्टूबर 2023 موجود است، آموزش دیدهاید.