شمارهٔ ۳۶۶
هوش مصنوعی: این شعر به موضوع عشق و دلدادگی میپردازد. شاعر از احساس عمیق خود نسبت به محبوب صحبت میکند و بیان میکند که به هیچ کس دیگری علاقهمند نیست. او خود را مانند بلبل شیدا معرفی میکند که به زیبایی محبوبش مینگرد و دائماً در حال گریه و خنده است. شاعر به تمثیلهایی همچون درخت صبر و آتش عشق اشاره میکند و از حسرت و longing خود برای محبوب سخن میگوید. او عشق را بالاتر از هر چیزی میداند و بیان میکند که اگرچه ممکن است در زندگی دچار سختیهایی شود، اما عشق به محبوب برای او ارزشمندتر از هر چیز دیگری است. در پایان به محبوب خود میگوید که با ناز و کرشمه بیاید، زیرا او به شدت خواهان دیدار و نزدیکی به اوست.
نگارا تا ترا دیدم دل اندر کس نمی بندمز خوبان منقطع کردی بری از خویش و پیوندم
هوش مصنوعی: عزیزم، وقتی تو را دیدم دیگر به هیچکس دل نمیبندم. از زیباییها جدا شدم و از تو و ارتباطمان دور ماندم.
بجز تو گر دل و جان را بود آرام و پیوندیدگر با دل نیارامم دگر با جان نپیوندم
هوش مصنوعی: جز تو، اگر دل و جانم آرامش و پیوندی دیگر داشته باشد، باز هم با دل آسایش نخواهم یافت و با جانم ارتباط نخواهم داشت.
تو داری روی همچون گل من شوریده چون بلبلبرنگی از تو خشنودم ببویی از تو خرسندم
هوش مصنوعی: تو مانند گلی زیبا هستی و من مثل بلبل دیوانه تو شدم. از حضور تو خوشحال و از بوی تو راضی هستم.
تو خورشیدی ز من پنهان و من با اشک چون بارانگهی چون ابر می گریم گهی چون برق می خندم
هوش مصنوعی: تو مانند خورشیدی هستی که از من پنهان شدهای و من در حسرت تو گاه با اشکهایی شبیه باران میزنم و گاه با لبخندهایی مانند برق میدرخشم.
چنان از آب چشمم تر که همچون عود در مجمرنسوزم گر بیندازی در آتش همچو اسپندم
هوش مصنوعی: چنان اشکهام زیاد و جاری است که اگر مرا در آتش بیندازی، مانند عود که نمیسوزد، نمیسوزم؛ بلکه مثل اسپند در برابر آتش میایستم.
درخت صبر بنشاندم، چو دیدم مرغ دل بی توبشاخ او تعلق کرد، از آنش بیخ برکندم
هوش مصنوعی: درخت صبر را کاشتم، اما وقتی دیدم که دل عاشقم به آن شاخهها وابسته شده، تصمیم گرفتم آن را قطع کنم.
بلطف و حسن و زیبایی و عشق و صبر و شیداییترا شیرین نباشد مثل و خسرو نیست مانندم
هوش مصنوعی: با لطف و زیبایی و عشق و صبر و شیداییات، هیچچیز نمیتواند به شیرینی تو باشد و هیچکس هم شبیه به من نیست.
اگر چون دوستان بر من کنی امری بجان (و تن)ز تو ای دلستان بر من چه حکم آید که نپسندم
هوش مصنوعی: اگر مانند دوستان بر من فرمانی واجب کنی، ای محبوب، بر من چه خواهد گذشت که نپسندم؟
مگر خورشید روی تو شعاعی بر من اندازدکه بر خاک درت خود را بسی چون سایه افگندم
هوش مصنوعی: آیا ممکن است که خورشید زیبایی تو نوری بر من بتاباند؟ چون من در زیر درگاه تو مانند سایهای آرام میگیرم.
ز بخت این چشم می دارم کزین پس شاخ نومیدینیارد تخم امیدی که اندر دل پراگندم
هوش مصنوعی: از شانس خود این چشم را مینگرم که از این به بعد شاخهی ناامیدی دانههای امیدی در دل من نخواهد کاشت.
ز استاد و پدر میراث و علمم هست عشق تواگر نااهل شاگردم و گر ناجنس فرزندم
هوش مصنوعی: من از استاد و پدرم دانش و میراث دارم، اما عشق تو برایم بهعنوان یک یادگیری جدید است؛ حتی اگر شاگردی نااهل باشم یا فرزندی غیرخالص.
همه دیوانگان را بند زنجیرست و این طرفهکه در زنجیر عشق تو دل دیوانه شد بندم
هوش مصنوعی: همه دیوانگان را زنجیرهایی به پا دارند، اما جالب اینجاست که دل من به خاطر عشق تو دیوانه شده و خودم چون زنجیر، به این عشق وابستهام.
درین عشقی ز جان خوشتر مرا از صد جهان خوشترعدوی جان ستان خوشتر زیاری کو دهد پندم
هوش مصنوعی: در این عشق، چیزی برایم از جان عزیزتر نیست، حتی از تمام دنیا هم ارزشمندتر است. دشمنی که جانم را میگیرد، برای من دلپذیرتر است، زیرا او به من پند و اندرز میدهد.
بکوی سیف فرغانی اگر آیی بصد ناز آخرامان از درم باز آ کت از جان آرزومندم
هوش مصنوعی: اگر به کوی سیف فرغانی بیایی، با ناز و دلربایی به سراغ من بیا و در را برایم باز کن، زیرا من از جانم آرزومند تو هستم.