شمارهٔ ۳۶۷
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از احساسات شدید عشق خود صحبت میکند. او از زیبایی محبوبش میگوید و اینکه نام او را شنیده ولی هنوز روی او را ندیده است. وقتی محبوب را میبیند، متوجه میشود که او بهتر از هر چیزی است که شنیده. شاعر به احساس تنهایی و بیاحساسی خود بدون محبوب اشاره میکند و از او میخواهد که به او نزدیکتر شود. او از تلاشهایش برای دیدن و یافتن محبوب میگوید و به ناکامیهایش در این مسیر اشاره میکند.
شاعر همچنین احساس قربانی شدن و شهادت در عشق را بیان میکند و از دیگران میخواهد که به او آسیب نرسانند. او به آشفتگی و جستجوی زیادش برای محبوب اشاره دارد و میگوید که اگر بهشت هم به او داده شود، آن را نمیخواهد و تنها در پی عشق است. در پایان شاعر به دگرگونی خود از یک زاهد به یک عاشق میپردازد و از احساسات پیچیده و عمیقش در عشق میگوید.
نام تو شنیدم رخ خوب تو ندیدمچون روی نمودی به از آنی که شنیدم
هوش مصنوعی: من تنها نام تو را شنیدم و هنوز چهره زیبایت را ندیدم، اما وقتی که تو خود را نمایان کردی، بهتر از آنچه شنیده بودم به نظرم آمد.
ازمن مبر ای دوست که بی صحبت تو عمربادیست که ازوی به جز از گرد ندیدم
هوش مصنوعی: دوست عزیزم، مرا ترک نکن چون بغیر از صحبت تو، زندگی برای من همچون بادی است که جز گرد و غبار چیزی نمیبیند.
شمشیر مکن تیز بخون من مسکینکز دست تو غازی من ناکشته شهیدم
هوش مصنوعی: شمشیر را بر خون من بدبخت تیز نکن؛ زیرا که من که از دست تو کشته نشدهام، در واقع شهید هستم.
ای هجر برو رخت بجای دگر افگنای وصل بیا کز همه پیوند بریدم
هوش مصنوعی: ای جدایی، تو برو و چهرهات را به جای دیگری بسپار. ای وصال، بیا که من از هر پیوندی بریدهام.
بسیار بهر سو شدم اندر طلب تونی ازتو گذشتم (من) ونی در تو رسیدم
هوش مصنوعی: من در جستجوی تو به هر سو رفتهام، اما نه از تو فاصله گرفتهام و نه به تو رسیدهام.
گرچه زپیت اسب طلب تیز براندمنی ره سپری شد نه عنان باز کشیدم
هوش مصنوعی: هرچند که از شدت شتاب و تندروی در تلاش برای رسیدن به هدفم بر اسب سوار شدهام، اما نه راهی برای پیشرفت پیدا کردهام و نه توانستهام کنترل اوضاع را به دست بگیرم.
کارم نپذیرد ز درغیر گشایشاکنون که درافتاد بدست تو کلیدم
هوش مصنوعی: کار من به هیچ وجه از دیگران پذیرفته نمیشود، حالا که کلید کارم به دست تو افتاده است.
خورشید رخ تو (چو) بدیدم بسعادتچون مهر شدم طالع وچون صبح دمیدم
هوش مصنوعی: وقتی خورشید زیبایی تو را دیدم، از خوشبختی مانند ماه شدم و زمانی که صبح دمید، احساس نور و روشنایی کردم.
بر پشت فلک رفتم ناگاه وچو خورشیدهر ذره که بر روی زمین بود بدیدم
هوش مصنوعی: ناگهان به آسمان رفتم و مانند خورشید، هر ذرهای که بر روی زمین بود را دیدم.
چون ذره در سایه کسم روی نمی دیدامروز چو خورشید بهر جای پدیدم
هوش مصنوعی: مثل ذرهای که در سایهٔ شخصی نمیتواند خود را نشان دهد، امروز مانند خورشیدی در هر جا و به وضوح مشاهده میشوم.
گر هشت بهشتم بدهد دوست که بستاننستانم وچون دوزخ جویای مزیدم
هوش مصنوعی: اگر دوستم به من بهشت را بدهد، من آن را نمیپذیرم و اگر هم دوزخ بخواهم، به دنبال چیزی بیشتر هستم.
در عشق که از غصه کند پیر جوان راکامل شوم ارچند که ناقص چو مریدم
هوش مصنوعی: در عشق، غصهها میتوانند جوانی را به پیری بکشند و من در این مسیر سعی دارم به کمال برسم، هرچند که همچنان در حال نواقص و کاستیها هستم، مانند کسی که پیرو یک استاد است.
از طبع چو آتش پس ازین آب سخن راچون جرعه چکانم چو می عشق چشیدم
هوش مصنوعی: از طبیعت خود به مانند آتش به سخن ادامه میدهم و مانند کسی که آب را جرعه جرعه مینوشد، از عشق چشیدهام و آن را به طرز دلنشینی بیان میکنم.
دی زاهد وعابد بدم وعاشقم امروزآن شد که کهن بود کنون خلق جدیدم
هوش مصنوعی: دیروز من دینی و عابدی بودم، ولی امروز عاشق شدم. حالا آنچه که قبلاً بودم دیگر نیست و من آدمی تازه و نوین شدهام.
سیفم که بریدم زهمه نسبت خود لیکدر گفتن طامات چو عطار فریدم
هوش مصنوعی: من از هر نسبتی که داشتم جدا شدم، اما در حرف زدن از مبهمات و داستانهای عجیب، مانند عطار دروغ میگویم.